• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • شما خوبید؟
  • 2 آپ در یک روز...
  • اگر بار گران بودیم...
  • روز معلم مبارک + یک خاطره
  • یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠
  • توجیه غیبت
  • گاهی میشود راستش را گفت...
  • سعیده 4
  • سعیده 3
  • سال تولید حرف!
  • آنتراکت...
  • سعیده2
  • سعیده 1
  • فوری...
  • تعطیلات عید +اهداف آتی +همه چی...
  • کسی که تازه از خواب پا شده!
  • آتیش آتیش ...الو ...الو دخترای همسایه رو!!!
  • جمعه 12 اسفند!
  • گزینه درست را علامت بزنید...
  • دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸
  • چه اسفندها که دود کردیم برای آمدنت ای روز اردیبهشتی...
  • همسر پاستوریزه +...
  • یه قصه جدید...
  • این روزهای من...
  • یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
  • ... مایه نشاط!!!
  • چله کوچک!
  • اسباب عیش و طرب نیمه شب...
  • یاد باد آن روزگاران یاد باد...
  • عمرم زیاد شد...
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
دوستانی دارم بهتر از آب روان



یادداشتهای یک کودک قد بلند
اینجا خانه من است.اگر آمدید چراغ لازم نیست بیاورید.فروغ دیدگانتان کافی است برای روشنی اش و روشن ماندنش...
شما خوبید؟
کیست که دوستتان دارد: تیرداد - سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦

سر کار میام و نمیام.خونه هستم و نیستم.دنبال کار میرم و نمیرم.کتاب میخونم و نمیخونم.روزهام شده ملغمه ای از همه چی.نمیدونم شاغلم؟خانه دارم؟نه میتونم استراحت کنم نه کارام نتیجه داره.شدم عین مردهای دوزنه و احیانا چند زنه ای که به گه خوردن افتادن و نمیدونن چه گلی به سر بگیرن!الته من هنوز به مرحله خوردن نیفتادم!ولی دارم نزدیک میشم!

خونه که میمونم مامان زنگ میزنه بیا باقالی خریدم پاک کنیم!بیا بریم خرید وسایل باقیمانده خواهرم!بیا بریم واست پرده ببینیم!خواهرم زنگ میزنه آبجی! بیا بریم فلان جا مانتو  - یا کفش یا شلوار!-بگیریم حراج زدن!فلان دوست زنگ میزنه بیا بریم استخر!بیا بریم بیرون حالا که بیکاری!!!؟؟؟؟؟بابام زنگ میزنه حالا که بیکاری یه سر برو شهرداری ببین طرح تفصیلی اومده یانه!- زمین نیم قرن مانده منتظر طرح تفصیلی حالا قرعه اش به نام من افتاده!!!!!!- آن یکی خواهرم زنگ میزنه آبجی!میای با هم بریم فلان موسسه کلاس کنکوراش و ببینیم چه جوریه؟؟یا حالا که بیکاری میای باهام ریاضی کارکنی؟؟؟؟؟؟؟اسمش هم اینه که بیکارم!!!

واسه کارم هم نمیدونم در چه مرحله ای هستم؟امیدوار باشم یا نه؟ولی باز هم سپردم به خودش!چاره دیگری هست آیا؟؟؟؟

در طی سه هفته گذشته دوست همسری سه بار دعوتمان کرد به شهری از شهرهای شمال که خانواده اش زندگی میکنن.ما هم بدلیل سه وصلت میمون فامیلی که هر سه جمعه پیشین درگیرش بودیم عذر خواستیم و حالا دعوت کرده واسه این هفته.یک روستای بکر و زیبا با یک جنگل رویایی که البته یکبار رفتیم دو سال قبل و باز هم اگر بطلبه این هفته عازمیم.چقدر من شمال دوست دارم فقط خدا میدونه!

روابط با همسر محترم هم  در حد مولتی گل و گلاب میباشد!!!دوباره مثل همه زمانهای بعد از قهر شده چونان ببعی!نرم وآرام و مطییییع!انگار از روز اول این بچه همین بوده!الله اکبر!!!

پ.ن:حس زندانی رو دارم که 2 ماه مونده به آزادیش بعد مجبوره سلولش رو تمیز کنه چون زشته ممکنه مهمون بیاد!!!

 

به گوش جان ()



2 آپ در یک روز...
کیست که دوستتان دارد: تیرداد - چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳

جهت بیرون آمدن دوستان عزیزم از خماری مفرط این آپ نیز امروز انجام می پذیرد.باشد که مقبول افتد...

سعیده - تمام

صبح یک روز پاییزی بود.نمیدانم آبان ماه بود یا آذر؟بیدار شده بودیم و برای رفتن به مدرسه آماده میشدیم.زنگ تلفن به صدا در آمد.با عجله دویدم سمت گوشی.خاله بزرگم بود.مادر سعیده! سلام و احوالپرسی که کردیم گفت که کی خانه تان است؟منهم متعجب از این سوال اول صبحی خاله گفتم خودمان که گفت باشد و قطع کرد.جریان را به مامان گفتم و رفتم.ظهر که برگشتم همه خانه مان بودند.دایی و زندایی و پسر چند ماهه شان.پسر خاله ام از همسر سابقش و...همه دمق بودند و اخمهای همه درهم بود.طبق معمول دل شوره گرفتم.معلوم بود که این دور هم جمع شدن اتفاق خوشایندی نیست.انتظارم خیلی طول نکشید و ماجرا را فهمیدم.اینبار سعیده از خانه فرار کرده بود و هیچکس نمیدانست کجا رفته.جانش را به لبش رسانده بودند که سعیده آرام و صبور اینطور گریخته بود.لابد باز هم خواسته بود همه چیز را بهم بزند که باز هم نگذاشته بودند و اینبار همان که قبلا فکرش را کرده بود انجام داد.فرار.

  قبل از آن به فرار و دختران فراری که فکر میکردم از خودمان دور میدیدم.گمان میکردم از جنس ما نیستند.لابد خانواده آشفته و پدر معتاد و کتک زنی داشته اند که مجبور به اینکار شده اند.ولی سعیده هیچکدام از اینها را نداشت.خانواده اش آرامترین و منسجم ترین خانواده مادری من هستند.هیچکدام از خواهر ها – نه مادرم و نه خاله دیگرم-به اندازه مادر سعیده مهربان و دلسوز نیستند.پدرش که من رسما عاشقش هستم.بسکه دست و دلباز و قانونمند و خانواده دوست است و همیشه تنها هدفش رفاه حال خانواده اش بوده.در تمام این سالها هم تنها مشکل این خانواده موضوع سعیده بود و بس.به قول خاله مشکلی که از پا درمان آورد...

سعیده به بهانه کلاس خیاطی از خانه بیرون زده بود و برنگشته بود.حدسها به سمت تهران بود.حتی خاله متهم شده بود که خودش دخترش را فرستاده تهران و در جریان همه چیز است.خاله بیماری اعصابش عود کرده بود و با خوردن قرصهای خواب آور همه ش خواب بود و از دنیا بی خبر.همین هم اتهامش را در همدستی سنگین تر کرده بود و حدسها قویتر شده بود.خاله دومم رفت پیش او و ما هم در تهران در بدر دنبال نشانی و خبر.ترمینال و فرودگاه را زیرو رو کردیم.حتی پزشک قانونی و کلانتری ها را هم سر زدیم.مراکز جمع آوری زنان خیابانی هم رفتند.ولی هیچ خبری نبود..پسر عمو هم چند باری آمد خانه ما و مادرم تندی کرد بااو.که چرا اذیتش کردی که رفته؟او هم که کلا جوابی نداشت!حتی علی هم که آمد تهران مادرم با اوهم دعوا کرد که از اولش تو شروع کردی و به سعیده جسارت بر هم زدن دادی!هیچکس هم که اعصاب گفتگو نداشت!

یکهفته تمام گشتیم و گشتیم.آنوقتها کاست" مثل هیچکس مریم حیدرزاده"تازه آمده بود و ما مدام گوش میدادیم و گریه میکردیم.چقدر فال حافظ گرفتم که سعیده کجاست و آیا پیدا میشود؟

تا اینکه خبری آمد.در تمام مدتی که ما دربدر بودیم سعیده در جایی بسیار نزدیک منزل ما در خانه خواهر دوست امید مانده بود .بعدها تعریف کرد که اولش جریان فرار را به امید گفته و او هم کلی تلاش کرده تا منصرفش کند و وقتی دیده به هیچ صراطی مستقیم نیست از دوستش خواسته تا با خواهرش صحبت کند و سعیده چند روزی آنجا بماند.حتی خودش هم نیامده بود .چون همشهریانش را میشناخت که خون میریزند.سعیده میگفت دیگر به خاطر امید نیست که این را نمیخواهم –منظورش پسر عمویش بود – اصلا نمیتوانم تحملش کنم.

میگفت که برای خرید تا نزدیک خانه ما هم آمده بود.ولی نمیخواست کسی را ببیند. با الناز تلفنی صحبت میکرده و از همه چیز خبر داشته است.خبر سلامتیش را هم الناز به همه داد.و خیال همه را راحت کرد.شوهر خاله و عموی سعیده آمدند که او را ببرند.سعیده هم شرط کرد که با پسر عمو ازدواج نمیکند.آنها هم قبول کردند.شبی که سعیده آمد آنقدر گریه کردیم که نمیتوانستیم نفس بکشیم.مادرم قربان صدقه اش میرفت و نصیحتش میکرد.او هم دانشگاه و .. را بهانه میکرد و میگفت که "این آدم اگر میخواست میتوانست مرا به خودش علاقمند کند.ولی هیچ جوره هم را نمیفهمیم!"

خاله دیگرم هم مانده بود شهر آنها تا وقتی سعیده را بردند کسی جرات نکند حرفی به او بزند.همه رفتند خانه هایشان و سعیده هم رفت.

حدود 2 ماه بعد دعوت شدیم عروسی.عروسی سعیده و ...بله با پسر عمو!

هیچکدام از ما نرفتیم.وسط سال تحصیلی بود.بزرگترها رفتند و من به یاد امیدی که هرگز ندیدم اشک میریختم.یعنی سعیده چه حالی داشت؟؟؟

  سعیده ازدواج کرد و در همان شهر زندگیش را شروع کرد.ولی هرگز حتی برای یکبار کسی نشنید که حتی یک کلمه محبت آمیز بین او و شوهرش ردو بدل شود.ومن بعد از دیدن رفتارهای همسرش مدام از خود میپرسیدم واقعا علت اینهمه اصرار برای این ازدواج چه بود؟

  سعیده حالا 1 پسر دارد. 11 ساله.باهوش و مهربان.بسیار وابسته به سعیده بی هیچ تکیه ای به پدرش.نا گفته میدانم مادرش او را برای خود تربیت کرده چون به سرانجام این زندگی هیچ اعتقادی ندارد.

 امید چند سال بعد ازدواج کرد.او هم یک پسر دارد.میگفت حیف شد که دختر ندارد تا مثل فیلمها بدهد به پسر سعیده.

  چند سالی میشود که از حال هم با خبر میشوند.به هم اس ام اس میدهند.حال و احوال میکنند.در کارهای اداری امید به سعیده کمک میکند.اوایل برایم سنگین بود این رفتار سعیده.ولی میگوید که :"دوستش دارم مثل یک دوست واقعی.نه مثل آنوقتها که گرفتن دستهایش و شنیدن صدایش ضربان قلبم را بالا میبرد.به او عادت کرده ام. مثل هوا ، نباشد میمیرم."

همین.تمام شد...

به گوش جان ()



اگر بار گران بودیم...
کیست که دوستتان دارد: تیرداد - چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳

اردیبهشت ماه

                          یعنی زمان دلبری دختر بهار

                     کز تک چراغ لاله چراغانی است باغ

                   وز غنچه های سرخ..تک تک میان سبزه

                                فروزان بود چراغ...

                     وانگه که عاشقانه بپیچد به دلبری

                        بر گرد نسترن نیلوفری سپید...

                                    آید مرا به یاد

                                                  نیلوفر منی.....

                                                               در خاطر منی


ادامه مطلب ...
به گوش جان ()



روز معلم مبارک + یک خاطره
کیست که دوستتان دارد: تیرداد - سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢

دوره راهنمایی که بودیم تو مدرسه جو خیلی خیلی صمیمی داشتیم.با چند تا از معلمهامون بدجور دوست بودیم.کلی فعالیت فرهنگی داشتیم.هر مسابقه روزنامه دیواری یا تحقیقی که از مدرسه فرستاده میشد منطقه اسم چند نفر توش شاخص بود و البته یکی از اون اسمها اسم من بود.هر وقت مامانم واسه جلسه ای چیزی میومد مدرسه کلی تحولش میگرفتن و کلی ازم تعریف میکردن.مامان من هم البته هیچ وقت بهم رو نمیداد.همیشه هم از معلمها در مورد اخلاق من سوال میکرد نه درسم!!!!!!!و براش اخلاقیات ماجرا مهمتر بود.یادش بخیر.کل مدرسه مون تحت اختیارمون بود.کتابخونه آمفی تئاتر فسقلیمون!حتی نمازخونه واسه تمرین سرود و...همه اینها باعث شده حالا هم بعد چندین سال وقتی تک و توک معلمهای اون دوره رو بیرون میبینم کمی زل میزنن بهم و تو صورتم دنبال رد پای آشنا میگردن.بعد هم که خودم و معرفی میکنم کلی تحویلم میگیرند و منم که رو ابرا...

حدود 3 سال قبل شب تاسوعا بود.خونه مادر عروس عمه م حلیم نذری میپختن.ایشون همچند سال بود هی اصرار میکرد که شب بیایین انجا و حلیم هم بزنین و...ما هم بخاطر دوری راه-ما غربیم اونا شرق تهران!-معمولا نمیرفتیم.اون سال بخاطر اصرار های خیلی زیادش قبول کردیم که شب بریم اونجا و یکی دو  ساعتی بمونیم.حلیم و تو پارکینگ بار گذاشته بودن و وقتی از پله ها داشتم میرفتم پایین یه چهره آشنا دیدم.خیییییلی آشنا.انگار که پرت شدم به 15 سال قبل.مدرسه مون.کلاس عربی.خانوم "ش"!همون صورت ملیح ، همون لبخند اشنا.ایشون هم -علیرغم اینکه من بعد از ازدواج خیلی تغییر کردم-بلافاصله من رو شناخته بودن.و وقتی من رفتم سمتشون با لبخند بغلم کردن و حالا هندونه نذار کی بذار!اونشب چیزی از حال معنوی نفهمیدم! فقط دیدن اون معلم مهربونی که باهاش کلی خاطره دلنشین داشتم واسم یک دنیا ارزش داشت.کلی با هم حرف زدیم.فهمیدیم که با میزبان همسایه بهستن.اونوقتها مجرد بود و مامان من معرفیشون کرده بود واسه پسر عمه من که دنبال دختر بودن و واسش رفتن خواستگاری!!!عمه مشکل پسندم خیلی خوشش اومده بود ولی بدلیل اختلاف سنی کمشون!پسر عمه احمق من قبول نکرد!حالا دو تا دختر جیگر داشت و کلی پز من رو به دخترش داد.من هم که همچنان رو ابرا...

حالا هر سال روز معلم که میشه فقط میتونم بهشون زنگ بزنم و به خاطر تمام خاطره های خوبم ازشون تشکر کنم.

 

حالا هم واسه اینکه حافظه م رو به رختون بکشم!!!!و هم از تمام معلمهای مهربون و زحمتکش همه دوران تحصیلم تشکر کنم اسم معلمهای ابتدایی و  راهنمایی رو تا جایی که یادمه مینویسم.و دست تک تکشون رو میبوسم.

-کلاس اول:خانم زندیه -البته بین سال زایمان کرد و بعدش یه خانم بد اخلاق واسمون اومد بنام خانم شاه*آبادی که بچه هارو خیلی اذیت میکرد.اونم کلاس اول!!!-

کلاس دوم:خانم پرپنچی که حالا مدیر همون دبستان شدن.

کلاس سوم:خانم نصیری

کلاس چهارم:خانم نسیمی

کلاس پنجم:خانم مسجدیان

اول دوم و سوم راهنمایی:

علوم:خانم رئوف ، خانم مقدم

 ریاضی:خانم اسدی،خانم سیاری

عربی:خانم ش،خام سلیمانی

حرفه و فن:خانم منشی زاده

ادبیات :خانم خسروی ،خانم صوفی

دینی و قرآن :خانم سلیمانی ،خانم ش

 پرورشی : خانم میری.

زبان:خانم نیکوروش ، خانم ایزدی

ورزش:خانم ساری

تاریخ و اجتماعی و جغرافی:خانم ابراهیمی ، خانم غدیری

خدایی دبیرستانم یادمه ها!ولی میگم دیگه حوصله تون سر میره!!!!!!

اگر دوست دارین شما هم اسم معلمهاتون رو بنویسین.

 

به گوش جان ()



 
کیست که دوستتان دارد: تیرداد - یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠

تازه حکمت بازیهای کودکی را میفهمم

زوو..تمرین این روزهای نفس گیر بود...

به گوش جان ()



توجیه غیبت
کیست که دوستتان دارد: تیرداد - شنبه ۱۳٩۱/٢/٩

سلام.

اونقدر هفته شلوغی را گذروندم که خستگیش هنوز توی تنمه.از شرکت در مراسم ختم بگییییر تا آخر هفته مراسم عقد کنان.یعنی همه جورش و داشتم.

مراسم ختم شهرستان بود و جمعه شب حرکت کردیم و بنده توی راه یک سرمای اساسی نوش جان کردم که تا همین حال هم از تنم رخت بر نبسته!یکشنبه برگشتم و از دوشنبه هم یک کنگره بود که 4 روز طول کشید و از صبح تا خود آخر وقت درگیر بودیم.ربطی به رشته من نداشت و جهت کمک به دختر عمه محترممان رفته بودیم.که خداروشکر به خیر گذشت.جمعه هم مراسم عقد همان دختر عمه فوق الذکر بود که مراسم شام و جشن در منزل پدر اینجانب برگزار شد. و وظیفه تهیه دسر به عهده این کمترین بود.

کشتم خودم و.خدا این ایتنرنت رو از ما نگیره و علی الخصوص سایتهای زیبای آشپزی رو . خدارو هزار بار هم شکر انگار هیچکدوم از مهمانها اهل زیر و رو کردن وبهای خانمانه نبودن و برای همه هم تازگی داشت.فک کن "ژله خورده شیشه" و "رنگین کمان "ی که مثل نقل و نبات اهالی نت مهارت دارن در تهیه و تدارکش!اونا تازه میدیدن و کللللللللی هم بنده رو مورد لطف و عنایت قرار دادن!داشتم شام می کشیدم که احضار شدم از طرف خانواه داماد و مراسم هندونه دهی رو به نحو احسن اجرا کردن اعم از زن و مرد!خواهرم که میگفت از این به بعد صدات میکنیم خانوم ژله ای!!!!!!!!ولی خوب خستگی از تنم در رفت لااقل!دو روز درگیرش بودم با اونهمه کار کنگره!_ببا یکی من و بگیره!!!!!!!-

اوضاع روحیم خیلی خوب نیست.خودم و چشم زدم.یادتونه دو سه هفته پیش چه خوب بودم؟دقیقا از بعد اون پست که نوشتم خوبم!دیگه خوب نیستم!با همسری یه چیزی هستیم در حد قطب جنوب!یخ یخ!ماجراش خیلی مفصله!یه دعوا بود در حد تیم ملی!بعدا واستون تعریف میکنم.الآن حوصله ش نیست!

 

به گوش جان ()



گاهی میشود راستش را گفت...
کیست که دوستتان دارد: تیرداد - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۳٠

با هم کنتاکتیم.لپ تاپ رو پامه اومده نشسته کنارم.

میگه:دلم برات تنگ شده.

هیچی نمیگم.

میگه :شنیدی؟گفتم دلم برات تنگ شده.

میگم:خوشبحالش.

میگه :کی و میگی؟

میگم : دلت.

میگه:تو چی ؟لااقل بگو دل منم!

میگم :نشنیدی میگن دروغ گو دشمن خداست؟

میگه:دروغ مصلحتی که میتونی بگی.

میگم:زندگی ما که از اولشم دروغ مصلحتی بود.بی خیاااااال!خوب دل منم!!!

دیگه هیچ چی نمیگه...

به گوش جان ()



سعیده 4
کیست که دوستتان دارد: تیرداد - سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٩

نامزدی سعیده بهم خورد.تمام خانواده شوهرخاله ام طردشان کردند.بله ، مجازات آنها این بود.هیچ کدام از فامیل حق نداشتند با آنها رفت و آمد کنند.حتی حق نداشتند خواستگاری به خانه راه دهند. تهدید کرده بودند که عروسیش را عزا میکنیم و سر میبریم! و...و خاله بیچاره ام میگفت که راست میگویند و این کار را میکنند.سعیده هم میگفت که اینها تا پا روی دمشان نگذاری آدمهای خوب و مهربانی هستند.به محض اینکه برخلاف خواسته شان رفتار کنی شیر میشوند و تو را میدرند.چند خواستگار با شرایط خوب هم بودند که خوب در آن شرایط اصلا نمیشد درباره شان فکر کرد.تنها کسی که در آن موقع عاقلانه حرف میزد داییم بود.او اعتقاد داشت زمان همه چیز را حل میکند و همه یادشان میرود که سعیده چه کرده.باید صبر کرد.ولی کو صبر؟

 حدود یک سال بهمین منوال گذشت.خاله ام که در آن شهر، غریب بود و کسی را نداشت روز بروز افسرده تر میشد و حال روحی اش وخیم تر.حتی چند باری بیمارستان روانی بستری شد.خانواده شان شدیدا از هم پاشیده بود و همه ناراحت بودند.در این بین واسطه هایی فرستاده میشد که دوباره وصلت انجام گیرد و پسر عمو هنوز سعیده را میخواهد!و من حرص میخوردم که این پسر عجب رویی دارد!

 و سعیده باز هم موافقت کرد!و ما باز هم شوکه شدیم.بعد ها سعیده گفت که اگر شما هم جای من بودید قبول میکردید.مادرم را که میدیدم میگفتم تمام زندگیم فدای یک تار مویش...حالا شاید واقعا پسر خوبی بود!!!!!!!!

  اینبار به خیال خودشان محکم کاری کردند و مراسم عقد مفصلی گرفتند.تعطیلات نوروز بود و همه مان جمع شدیم دور هم.

روزهای عید آنسال خیلی خوش گذشت.همه مان دور هم بودیم و هر دقیفه به یک بهانه ای بزن و بکوب و رق*ص داشتیم. همه ظاهرا خوشحال بودند و فامیل شوهر خاله مهربان شده بودند.خاله م سر حال بود و سعیده هم...انگار سر حال بود.یا شاید هم چاره ای نداشت.طفلک سعیده...

تعطیلات که تمام شد همه برگشتیم سر زندگی خودمان و سعیده ماند و کسی که حتی 1% هم دوستش نداشت.ولی با خود قرار گذاشته بود که بی طرفانه زندگیش را شروع کند شاید بتواند به او هم علاقمند بشود.در تمام روزهای نوروز هیچ کدام جرات نکرده بودیم حالی از امید بپرسیم.خود سعیده هم چیزی نگفت.

سعیده آنسال کنکور شرکت کرد و مهندسی عمران یک دانشگاه دولتی نزدیک شهر خودشان در استان همجوار قبول شد.پسر عمو ابتدای امر قول داده بود با ادامه تحصیلش مخالفت نکند ولی...ولی ساز مخالفش را رو کرد و گفت که اگر سعیده برود دانشگاه تحصیلاتش بیشتر از من میشود و این برای کسی مثل او که لبه پرتگاه بود یعنی زهر مجسم!و این شد که سعیده باز هم بدون حامی ماند و باز هم خانواده اش رفتند در جبهه آن طرف .آن هم در زمانی که دانشگاه رفتن خیلی سخت تر از حالا بود و هنری محسوب میشد!

سعیده به جای دانشگاه کلاس خیاطی رفت! و تمام وقتش را به این صورت سپری میکرد. ما هم در شهر های خودمان زندگی را ادامه میدادیم.همه چیز ظاهرا آرام بود و همه ظاهرا خوشبخت...

                                                                                        ادامه دارد

پی نوشت :دلم میخواد باهاتون خییییییییلی درد دل کنم.سعیده تموم بشه که دیگه مثل بعضیا بهم تهمت نزنید!!!

به گوش جان ()



مطالب قدیمی تر »