جهت بیرون آمدن دوستان عزیزم از خماری مفرط این آپ نیز امروز انجام می پذیرد.باشد که مقبول افتد...
سعیده - تمام
صبح یک روز پاییزی بود.نمیدانم آبان ماه بود یا آذر؟بیدار شده بودیم و برای رفتن به مدرسه آماده میشدیم.زنگ تلفن به صدا در آمد.با عجله دویدم سمت گوشی.خاله بزرگم بود.مادر سعیده! سلام و احوالپرسی که کردیم گفت که کی خانه تان است؟منهم متعجب از این سوال اول صبحی خاله گفتم خودمان که گفت باشد و قطع کرد.جریان را به مامان گفتم و رفتم.ظهر که برگشتم همه خانه مان بودند.دایی و زندایی و پسر چند ماهه شان.پسر خاله ام از همسر سابقش و...همه دمق بودند و اخمهای همه درهم بود.طبق معمول دل شوره گرفتم.معلوم بود که این دور هم جمع شدن اتفاق خوشایندی نیست.انتظارم خیلی طول نکشید و ماجرا را فهمیدم.اینبار سعیده از خانه فرار کرده بود و هیچکس نمیدانست کجا رفته.جانش را به لبش رسانده بودند که سعیده آرام و صبور اینطور گریخته بود.لابد باز هم خواسته بود همه چیز را بهم بزند که باز هم نگذاشته بودند و اینبار همان که قبلا فکرش را کرده بود انجام داد.فرار.
قبل از آن به فرار و دختران فراری که فکر میکردم از خودمان دور میدیدم.گمان میکردم از جنس ما نیستند.لابد خانواده آشفته و پدر معتاد و کتک زنی داشته اند که مجبور به اینکار شده اند.ولی سعیده هیچکدام از اینها را نداشت.خانواده اش آرامترین و منسجم ترین خانواده مادری من هستند.هیچکدام از خواهر ها – نه مادرم و نه خاله دیگرم-به اندازه مادر سعیده مهربان و دلسوز نیستند.پدرش که من رسما عاشقش هستم.بسکه دست و دلباز و قانونمند و خانواده دوست است و همیشه تنها هدفش رفاه حال خانواده اش بوده.در تمام این سالها هم تنها مشکل این خانواده موضوع سعیده بود و بس.به قول خاله مشکلی که از پا درمان آورد...
سعیده به بهانه کلاس خیاطی از خانه بیرون زده بود و برنگشته بود.حدسها به سمت تهران بود.حتی خاله متهم شده بود که خودش دخترش را فرستاده تهران و در جریان همه چیز است.خاله بیماری اعصابش عود کرده بود و با خوردن قرصهای خواب آور همه ش خواب بود و از دنیا بی خبر.همین هم اتهامش را در همدستی سنگین تر کرده بود و حدسها قویتر شده بود.خاله دومم رفت پیش او و ما هم در تهران در بدر دنبال نشانی و خبر.ترمینال و فرودگاه را زیرو رو کردیم.حتی پزشک قانونی و کلانتری ها را هم سر زدیم.مراکز جمع آوری زنان خیابانی هم رفتند.ولی هیچ خبری نبود..پسر عمو هم چند باری آمد خانه ما و مادرم تندی کرد بااو.که چرا اذیتش کردی که رفته؟او هم که کلا جوابی نداشت!حتی علی هم که آمد تهران مادرم با اوهم دعوا کرد که از اولش تو شروع کردی و به سعیده جسارت بر هم زدن دادی!هیچکس هم که اعصاب گفتگو نداشت!
یکهفته تمام گشتیم و گشتیم.آنوقتها کاست" مثل هیچکس مریم حیدرزاده"تازه آمده بود و ما مدام گوش میدادیم و گریه میکردیم.چقدر فال حافظ گرفتم که سعیده کجاست و آیا پیدا میشود؟
تا اینکه خبری آمد.در تمام مدتی که ما دربدر بودیم سعیده در جایی بسیار نزدیک منزل ما در خانه خواهر دوست امید مانده بود .بعدها تعریف کرد که اولش جریان فرار را به امید گفته و او هم کلی تلاش کرده تا منصرفش کند و وقتی دیده به هیچ صراطی مستقیم نیست از دوستش خواسته تا با خواهرش صحبت کند و سعیده چند روزی آنجا بماند.حتی خودش هم نیامده بود .چون همشهریانش را میشناخت که خون میریزند.سعیده میگفت دیگر به خاطر امید نیست که این را نمیخواهم –منظورش پسر عمویش بود – اصلا نمیتوانم تحملش کنم.
میگفت که برای خرید تا نزدیک خانه ما هم آمده بود.ولی نمیخواست کسی را ببیند. با الناز تلفنی صحبت میکرده و از همه چیز خبر داشته است.خبر سلامتیش را هم الناز به همه داد.و خیال همه را راحت کرد.شوهر خاله و عموی سعیده آمدند که او را ببرند.سعیده هم شرط کرد که با پسر عمو ازدواج نمیکند.آنها هم قبول کردند.شبی که سعیده آمد آنقدر گریه کردیم که نمیتوانستیم نفس بکشیم.مادرم قربان صدقه اش میرفت و نصیحتش میکرد.او هم دانشگاه و .. را بهانه میکرد و میگفت که "این آدم اگر میخواست میتوانست مرا به خودش علاقمند کند.ولی هیچ جوره هم را نمیفهمیم!"
خاله دیگرم هم مانده بود شهر آنها تا وقتی سعیده را بردند کسی جرات نکند حرفی به او بزند.همه رفتند خانه هایشان و سعیده هم رفت.
حدود 2 ماه بعد دعوت شدیم عروسی.عروسی سعیده و ...بله با پسر عمو!
هیچکدام از ما نرفتیم.وسط سال تحصیلی بود.بزرگترها رفتند و من به یاد امیدی که هرگز ندیدم اشک میریختم.یعنی سعیده چه حالی داشت؟؟؟
سعیده ازدواج کرد و در همان شهر زندگیش را شروع کرد.ولی هرگز حتی برای یکبار کسی نشنید که حتی یک کلمه محبت آمیز بین او و شوهرش ردو بدل شود.ومن بعد از دیدن رفتارهای همسرش مدام از خود میپرسیدم واقعا علت اینهمه اصرار برای این ازدواج چه بود؟
سعیده حالا 1 پسر دارد. 11 ساله.باهوش و مهربان.بسیار وابسته به سعیده بی هیچ تکیه ای به پدرش.نا گفته میدانم مادرش او را برای خود تربیت کرده چون به سرانجام این زندگی هیچ اعتقادی ندارد.
امید چند سال بعد ازدواج کرد.او هم یک پسر دارد.میگفت حیف شد که دختر ندارد تا مثل فیلمها بدهد به پسر سعیده.
چند سالی میشود که از حال هم با خبر میشوند.به هم اس ام اس میدهند.حال و احوال میکنند.در کارهای اداری امید به سعیده کمک میکند.اوایل برایم سنگین بود این رفتار سعیده.ولی میگوید که :"دوستش دارم مثل یک دوست واقعی.نه مثل آنوقتها که گرفتن دستهایش و شنیدن صدایش ضربان قلبم را بالا میبرد.به او عادت کرده ام. مثل هوا ، نباشد میمیرم."
همین.تمام شد...