دیروز همسری داشت دردل میکرد.یاد کودکی و نوجوانیش کرده بود و بد جور در حس غوطه میخورد!داشت از ناملایمات زندگی میگفت . از مشکلات مالی ، خانوادگی ، اخلاقیات خاص پدر محترمشان! تنهاییهای نوجوانیش!و اینکه هیچ وقت یک دوست واقعی نداشته.من هم گوش میدادم و چیزی نمیگفتم.حرفهایش که تمام شد زل زد به  من و گفت:"خیلی بد بود.خوب شد تموم شد "ومن با حالتی همدردانه گفتم " ولی آخرش خدا جبران کرد ها!یکی رو بهت داده عین گل .مهربون،خوشگل،خانم ، کدبانو و...(هرچی صفت خوب بلد بودم گذاشتم!!!)دیگه چی میخوای؟" و همسری مدت زیادی هنگ بود!!!خیال باطل

بعدا:یادداشت خصوصی پایین فقط برای دل خودم است.در نتیجه خواندن تعدادی از وبها داغ کرده بودم!الان بهتر شدم.