چند سال قبلترها اون وقتایی که با همه فامیلای دور و نزدیک رفت و آمد داشتیم و تو همه مهمونی های تولد و ...میرفتیم اولین بار دیدمش.یه پسر سبزه بامزه کمی تپلی همسن خودم.

روابط فامیلی مون نزدیک نبود.ولی اون وقتها تو دید و بازدیدهای عید و ولیمه های حج و عروسی یکی دوتا از پسرخاله های بابام دیده بودمش.بچه تر که بودیم تو بازیهای گروهی همبازی بودیم . یکبار تو زمستون که برف خوبی باریده بود و ما خونه خاله بابام بودیم همگی رفتیم تو پارک نزدیک خونه شون آدم برفی درست کردیم.یادش بخیر.

تو سالهای انتخاب رشته وقتی میدیدمش در مورد رشته و .. حرف میزدیم.حرف که میگم شما بطور یواشکی و با سبز و سرخ شدن تصور کنید!تو اون جمع متعصب که مردا یه طرف بودن و زنا یه طرف صحبت در مورد رشته آینده قاعدتا ربطی به پسری مثل اون نداشت!

یکبار تو همون مهمونیهای گاه و بیگاه سر سفره شام داشت دوغ میخورد.من دقیقا روبروش نشسته بودم.دوغش که تموم شد از ته لیوان داشت نگام میکرد که پسر خاله بابام گفت:مجید جان ته لیوان دراومد!اونم سرخ شد و خندید.

اون وقتا نه اینکه عاشق بشم ولی ازش خوشم میومد و با تمام بچگیم میفهمیدم معنی نگاهش عادی نیست!

آخرین بار وقتی دیدمش که پیش دانشگاهی بودیم.تو فرصت کمی که پیدا کرد ازم پرسید :چه رشته ای دوست دارم؟و وقتی گفتم معماری با خنده سرخوشانه ای گفت منم هنر شرکت کردم.بزنه هر دومون هنرهای زیبای دانشگاه تهران بریم!خوب میشه نه؟؟؟؟؟؟؟اون وقتا در حدی از غرور غوطه ور بودم که سریع پاچه شو گرفتم و زدم تو برجکش!با لحنی که حالا هم از خودم خجالت میکشم گفتم:نخیر!اصلنم خوب نمیشه!شمام دلت خوشه ها!!!!!!!!عادتم بود.تا میفهمیدم یکی شااااااااااید!دلش کمی با من باشه!حس خودشیفتگیم بیدار میشد!!!!!!با اینکه خودمم ازش بدم نمیومد.ولی نمیفهمم اون وقتا کلا چه مرگم بود!

گذشت و من معماری هنرهای زیبا قبول نشدم . اون هم هنر خوند .دیگه ندیدمش تا چند روز قبل که مامان گفت:پسر مینا خانم یادته؟و من بلافاصله گفتم مجییییییییید؟و نگاه متعجب مامان بود که عجب حافظه ای داری تو!گفتم خوب؟؟؟؟؟فکر کردم تازه فیلش یاد هندوستان کرده!یا...که مامان گفت:طفلی سکته کرده و مرده!بیچاره بچه ش 2 سالشه!!!یخ کردم...