یکی بود یکی نبود.

در یک شهر شلوغ و بی در و پیکر مردی زندگی میکرد.یکروز مرد یک ماشین خرید و از درد اینکه اگر یکروز زنش با ماشین رفت توی دیوار برود و از بیمه خسارتش را بگیرد ماشینش را بیمه بدنه کرد.ولی زن نرفت توی دیوار و مرد ماشین را فروخت.بعد از سه ماه خریدار زنگ زد که لطفی کن و بیا فلان جا که زنم رفته تو دیوار!و گفته اند باید تو بیایی که چک خسارت را بدهند.

آنها تا این زمان فکر میکردند که بیمه بدنه هم مثل ثالث مربوط به ماشین است و روی ماشینشان خرید و فروش میشود.و آن موقع بود که فهمیدند این فرق دارد واینها میتوانستند نگه دارند برای ماشین بعدیشان و از تخفیفش استفاده کنند.

زن شروع کرد به رفتن روی مخ مرد که ما نمیدانستیم ...چرا بروی چیزی را که میتوانی نگه داری بدهی به آنها ...تازه آنها که پول اضافه هم نداده اند برای این بیمه...خسارت آنها زیاد است و لااقل تو پول بیمه ات را بگیر و باقی را بده...زن گفت وگفت و گفت...

مرد اما گوش نکرد.میگفت که من حرف زده ام.من معامله کرده ام...من بیمه را روی ماشین داده ام و این مشکل من است که تحقیق نکرده ام...من اخلاقا هیچ حقی ندارم...اخلاقا...

و زن آرزو میکرد کاش تعداد انسانهای با اخلاق به تعداد انگشتان دست برسد...

پی نوشت:بعد از دعوای نسبتا سخت دیشب -که البته مقصرش خودم بودم!!!-و گریه کردن تا حد مرگ من و کمی تا قسمتی اشک ریختن اون و بیرون زدنش و خود را به خواب زدن من در ساعت 7.5 شب و اومدن اون و مثلا خواب بودن من و صبح بعد از 12 ساعت خواب اجباری!!!با چشمهای شدیدا پف دار بیدار شدن من و ...الآن ساعت 4.30 بعد از ظهر  زنگ زده و خیلی شاد میگه چرا مانتوت رو که برات خشکش کردم نپوشیدی و اون خیسه رو پوشیدی؟گفتم حتما میخوای با من لج کنی سرما بخوری!!!ما دعاگوییم!!!

یکی به من بگه من با این مرد چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟