گاهی اتفاقاتی پیش میاد که باعث میشه شدیدا با خودم حال کنم.تا حالا چند مورد کاملا اساسی پیش بینیم درست از آب دراومده وچند مورد دیگه که البته شاید برمیگرده به اون قانون معروف جذب که به هرچیزی فکر کنی جذب میکنی و من چند موردش رو عینا دیدم.گاهی هم به این مثال "کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه"ایمان پیدا کردم و دوستی رو که سالها ندیدمش و دیدم. جالبه که این موارد بیشتر در مورد حرفهای ناگفته یکسری آدمها بوده که زمانی دلشون پیشت بوده و از بد یا خوب روزگار نشده که بشه و بعد ها همون آدم به طرز بسیار جالب و غیر قابل انتظاری حرفهایی رو که دوست داشتی بدونی رو بهت گفته و یا در مورد  اونوقتها مسائلی رو روشن کرده.من آدم بسیار نوستالژیکی هستم که گذشته برام تقدس خاصی داره.هرچی در گذشته جامونده رو شدیدا دوست دارم حتی سریالهاش رو و حتی موسیقیهاش رو.و حتی ماجراهاش رو...

آخرین نمونه این موارد امروز صبح برام اتفاق افتاد.پسرخاله م که از شهرستان اومده بود اینجا واسه کاشت مو و نمیدونست چجوری باید بره سعادت × آباد و همسر بنده گفتن که نزدیک محل کار فلانیه و صبح بیاد منو برسونه و بعدش من بهش آدرس بدم.و اون طفلی هم که زنش حسسسساس!دیدم اولش من من کرد و بعد دید تنها راه همینه . امروز صبح از اونجایی که من فک میکنم همه مثل خودمن چند باری به گوشیش زنگ زدم که آنتن نداد و بعد که گفتم بهش گفت نمیخواستم خونه حساس بشن!و خواستم از تو ماشین زنگ بزنم که آماده باش! این پسرخاله م شرکت داره قرار بود قبل از عید از مدرک من استفاده کنه واسه رتبه بندی که زنگ زده بوده به همسری من و اونم گفته بود با خودش صحبت کن! اینم واسش جالب بود چون همسر خودش مطلقا در جریان نبود!و یک سوتی اساسی که من دادم !در مورد بیمه من! شرکت ما چون پیمانکاریه چند وقتیه بیمه خانمها رو نمیتونه رد کنه و من از اون خواستم از طریق شرکتش بیمه من و رد کنه و از اونجاییکه باز هم همسری من کاملا در جریانه پیش همه ازش پرسیدم و اونم گفت که حله و امروز میگفت که خانمش نمیدونسته!!!و من عین بز رفتار کردم احتمالا!

مسلمه که دیگه بین من و اون هیچی نیست.از قبل هم نبود.یعنی تو دل من نبود.واین حساسیتهای همسرش رو نمیدونم باید پای چی بزارم؟شاید زیادی عاشق شوهرشه!یک بار وقتی مجرد بودم و این همسری اومده بودن خواستگاری اتفاقا همون شبش این با زنش خونمون بودن و چون ایشون و همسر بنده با هم صنم ها داشتن مامانم بردتش حیاط تا در مورد اخلاقهای خاصی که شاید ما نمیدونیم ازش بپرسه.فک میکنین زنش چکار کرد؟زد زیر گریه و حالا اشک نریز کی بریز؟ما هم چشامون 4 تا شده بود هرچی فک میکردیم معنی کارش و نمیفهمیدیم.گریه میکردا!!!!!!بابام اونقدر حرصش گرفته بود از دست این!من کلی فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که این با خودش فکر میکرده مامان من میخواد ببینه بالاخره کی میخواد زنش و طلاق بده بیاد من و بگیره!!!!!!و اتفاقا خالم هم همین نظر و داشت!!!و خلاصه اینجوریه این خانوم!اون اوایل زندگیشون که تا من و میدید شوهرشو برمیداشت میرفتن بیرون و ما نمیفهمیدیم علتش رو .اون وقتها چون من هنوز مجرد بودم شاید کارش توجیه داشت ولی حالا چی؟

از حرفهای پسرخاله فهمیدم که زنش هنوز هم حساسه و هنوز هم به روابطش با بقیه شک داره.کاش میتونستم به زنش بگم که بنده خدا هر چی بیشتر بهش فک کنی بدتر میشه و شوهرت بیشتر فک میکنه تحفه ایه!و روزگار خودت سیاه میشه.

یک بار وقتی دانشجو بود و از شهر دانشگاهش زنگ زد خونمون که باهام حرف بزنه من پیچوندمش و قطع کردم و این یادش مونده بود.و میگفت که با توجه به اخلاقهای من و خودش قسمت نبوده ، چون هردومون منیم و کوتاه بیا نیستیم.

یه چیز جالب دیگه برام این بود که اون هم رو رفتارهای من با همسری به بهترین وجه دقت داشت!!!همین عید گذشته که ما شهرستان بودیم و همه هم جمع بودیم و من و همسری در حد لالیگا سرسنگین بودیم با هم ، اون فهمیده بود و معتقد بود تقصیر منه!بگذریم.

  این حرفها رو نمیشه جایی زد.نمیشه حتی به همسری بگم که همیشه محرم تمام رازهای منه.جالب بودنش هم به اینه که سر در آوردن از ته قلب آدمارو دوست دارم.اینکه در موردت چی فکر میکنن؟یا چی فکر میکردن؟همیشه دوست داشتم تو ذهن همه رو بخونم و اینکه یک نفر ذهنش رو خودش برات بخونه کار هیجان انگیزیه...

با تمام این پیش بینیهای من در مورد آدمهایی که مکنونات قلبیشون رو بعد از سالها ریختن بیرون  یک نفر دیگه مونده!

مطمئنم یه روز موقعیتی پیش میاد که اونم میبینمش و از تمام این سالهایی که رفت و لب از لب باز نکرد یه طومار حرف میزنه.با اتفاقات امروز مطمئنم....