تصور آدمها از یک مساله با چیزی که بعد اتفاق می افته گاهی 180 درجه اختلاف داره.گاهی این اختلاف آدم رو تا مرز جنون پیش میبره و اون آدم هی از خودش میپرسه چی شد که اینطوری شد؟

میدونم تموم میشه.میدونم دوباره میشه همون آدم مهربون با مسئولیت که شاید تنها حسنش همین مهربونی بیش از حد و حس وظیفه شناسیش باشه.میدونم دوباره با آغوش باز میاد و وقتی پدر بشه جای تمام این حسهای متناقضش رو با عشق خالص پر میکنه.میدونم و مطمئنم چون هرشب همچنان آروم دستم رو میگیره و صبحها قبل از رفتنش میشینه و نگام میکنه.ولی...

ولی من بد یا خوب ، متاسفانه یا خوشبختانه حافظه خوبی دارم و هرگز فراموش نمیکنم کسی که هر روز سر یک ساعت مشخص حال من رو میپرسید یکهفته تمام  نه تلفنی و نه حتی وقتی خونه بود حالی ازم نپرسید.من فراموش نمیکنم روزهایی رو که به هیچ کس نتونستم دردم رو بگم و او هم دریغ از کلمه ای...روزهایی که آرزو کردم ای کاش تمام اینها خواب باشه و ای کاش ...

و بدان سالها بعد در میان تمام خنده هایم که شاید شبیه خنده از ته دل باشد من نامهربانیهای این روزهایت را هنوز فراموش نکرده ام.

×××از همه مسخره تر بین این همه اتفاق کادو خریدن ولنتاین بود که آخرشم اینهمه پارادوکس رو نتونستم هضم کنم!