این روزهای آخر اسفند رو دوست ندارم.برخلاف خیلی ها.بخوام ریشه ای تر بررسی کنم مربوط میشه به دوران کودکی.حوصله خونه تکونی و شلوغیش رو ندارم.اون وقتا که دختر خونه بودیم به نظرم خونه تکونی کار طولانی و طاقت فرسایی بود که حس میکردم تا تموم بشه جونم در میاد.خوب من دختر بزرگ بودم و از اولش هم نقش بسزایی داشتم در امور حمالی و کزتینگ.تازه دوره راهنمایی و ... هم که با امتحانات ثلث دوم مقارن میشد و من میموندم چه گلی به سرم بگیرم.حالا نه که مامانم خیلی هم مجبورم کنه ولی من خودم یه مرضی که داشتم دلم خیلی میسوخت واسه مامانم و آتیش میگرفتم وقتی میدیدم تنهایی کار میکنه.بچه ها هم که فنقل فنقل!!!منم کار میکردم و غر میزدم!نمیفهمم چرا کارای ما اینقدر طول میکشید؟راحت 15 روز آش و لاش بود همه چی!الآنم همینه!مامانم ول کن نیست!بیرون که اصلا نمیده فرش بشورن!دو تاافغانی هستن سر جهازی مامانم!!!شماره هاشون و داره!زنگ میزنه اونا میان.خودشم وای میسته بالا سرشون!بیچاره ها آخرش فرار میکنن و ما میگیم دیگه سال بعد نمیان!!!ولی میان!یکی از دلایل تنفرم از اسفند همینه!

ولی حالا که تو فسقل جا گیر افتادم آرزو دارم لااقل تو همون خونه که حیاط داشت و کمی بزرگتر بود این همه کار رو انجام میدادم.!ولی اعتراف میکنم نتیجه واقعا لذت بخشه.تمیزی بعدش خستگی و از تن بدر میکنه.وقتی آدم روز آخر لم میده و پاهاش و دراز میکنه و بوی وایتکس و تمیزی میاد حضضضضضضض میکنه!

من هنوز هیچی نتکوندم.یعنی نمیدونم بتکونم؟نتکونم؟آخه ما ایشالللللللللللا بی حرف پیش!!!آخر تیرماه موعد تحویل خونه مونه  و مسلما اون وقت باید همه چیز و بسابم و بشورم.یعنی اگه الآن بتکونم اون موقع هم کزتینگ مضاعف دارم!و از شما چه پنهون!جونش و ندارم!همسری میگه بیخیال!فقط پرده ها و شیشه هارو تمیز کنیم!دیوارها رو ول کن!ولی از اونجایی که خونه ما کنار خیابون اصلیه دیوارها زغال شدن!نمیشه اصلا!حالا همسری میگه لطفا به بخارشور رضابت بده!حالا اگه بریم مسافرت که دیوار نمیشوریم ولی اگه نریییییییییییم!خدابدادش برسه!همسری را میگویم!!!کاش اسفند اسباب کشی میکردیم.کلا هیچ کوفتی هم نمیتونم بخرم!نکنه به اونجا نیاد!نهههههه بزار اونجا بهترش و میخرم!حالا نه که قسطا مهلت نفس کشیدن میدن بهمون؟؟؟؟؟

حالا بازم از شما چه پنهون!!!از خونمون که حرف میزنم عین خر کیف میکنم!اگه ندید بدید ندیدین تا حالا!من نمونه بارزشم!نیشم بااااااااااااااز میییییییییشه تا کجا!پریشبی خیلی خجسته داشتم لیست میدادم که فلان قد پول  پرده مون میشه!فلان قد لوستر!فلان قد میز دو نفره و ... همسری ضد حال با یک نگاه عاقل اندر سفیهی برگشته میگه:آخرشم خونه رو میفروشیم با پرده و لوستر و... میریم دوباره مستاجر میشیم!من و میگیییییییی!

البته حقم داره!آخه برادرش سال 86 با کلی بدبختی خونه خرید چه خونه خوبی!بعد همون اولش رفتن همه چی شون و عوض کردن.تی وی!مبل!لوستر!سرویس خواب!همممممممممه چی!بعد دو سال خونه رو فروختن رفتن دوباره مستاجر شدن!چون کلی از قسطاشون موند و به قول همسری "زایید"!!!اینم چشمش ترسیده!خلاصه که میدونم راست میگه!ولی همون که گفتم دیگه!ندید بدید!!! وقتی بدید رنگش پرید!!!خدایا برسون!!!

چقدر حرف زدم!اوووووووووووف!!!

دل من پشت سرت کاسه آبی شد و ریخت

کی شود پیش قدمهای تو اسفند شوم...