بعد از بازگشت به خانه مان امید و سعیده را فراموش کرده بودم.سعیده آنسال داشت دیپلم گرفت و میرفت دوره پیش دانشگاهی.خواستگارها هم کم کم می آمدند و میرفتند.

  خرداد 74که تمام شد و تابستان شد خاله ام و بچه هایش آمدند تهران . سعیده که حالا همدمی جز من نداشت انگار مجبور به دردل شد !!با هم برای محبوبش نامه مینوشتیم .با هم به هر بهانه ای میرفتیم مخابرات و به امید زنگ میزد و چند دقیقه ای صدایش را میشنید.قرارشان صبحها ساعت 11 و بعد از ظهرها ساعت 6 بود.از ساعت 5 که میشد مادرم را کچل میکردم که من و سعیده برویم بیرون.هرروز به یک بهانه!یک روز مدرسه برای دیدن معلمم! یک روز دیدن دوستم ، یک روز کتابخانه فلان پارک ، یک روز خرید کتاب و...آنهم برای من که بی علت هرگز بیرون نمیرفتم.هر بار هم که مادرم اجازه میداد کلی چشم غره و غرغر چاشنی اش میکرد.انگار که شک کرده بود.فکر میکرد مورد مربوط به من است!!!اما من با تمام وجود دلم میخواست کاری برایشان بکنم و از اینکه دو عاشق را خوشحال میکردم لذت میبردم.

   سعیده هم به من اعتماد کرده بود.شبها برایم دردل میکرد.از امید میگفت.از اینکه خیلی دوستش دارد و باید حتما حتما زن او بشود.از اینکه دلش میخواهد برای او بمیرد.با شنیدن این حرفها قلبم میلرزید. از خاطراتشان میگفت.از هدیه هایی که برای هم خریده بودند.از نقشه هایشان... گاهی شبها گریه میکردیم.او از شدت علاقه گریه میکرد و منهم با دیدن اشکهای او ...چقدر این دختر امید را میخواست.

  در همان تعطیلات با حقیقت تلخ دیگری هم روبرو شدم.سعیده لابلای حرفهایش میگفت که پسر عمویی هم هست که خیلی زیاد خاطرش را میخواهد.من دورادور فقط اسم این پسر عمو را شنیده بودم.چند سالی از سعیده بزرگتر بود و ساکن همان شهر.ظاهرا چند باری هم مادر و خواهرش یا خودشان یا با واسطه حرف را پیش کشیده بودند و هربار سعیده - که بر عکس حالاانگار آنوقتها کمی خجالتی هم بوده!- با زبان بی زبانی جواب رد داده.یکبار تحصیلاتش را بهانه کرده بود که پسر عمو رفته بوده دنبال درس.یکبار گفته بوده کار ندارد که رفته بود در نیروی انتظامی استخدام شده بود و بارآخر هم قد کوتاهش را بهانه کرده بوده که این را دیگر نتوانسته بود حل کند!

  قبل از اینکه ادامه ماجرا را بگویم لازم است توضیحاتی بدهم.شاید حالا و در سال 90 – یا اصلا همان موقع در شهری مثل تهران - این نوع رد کردن مسخره بیاید.یا اصلا بگویید دلیل نمیخواهد که!من جوابم رد است.دیگر این مسخره بازیها چیست؟راستش من با تمام بچگیم آن موقع هم همین حرف را میزدم.میگفتم :خوب کلا بگو نه!چرا موش و گربه بازی در میاری؟

  ولی درد این بود که در شهر آنها و کلا در شهرهای غربی اولویت ازدواج با فامیل است.یعنی" تا فامیل هست غریبه چرا؟"و"اصلا مگر پسر ما چه عیبی دارد که دختر نمیدهید؟"تازه مثلا خیلی عزت میگذاشتند به سعیده که نازش را میخریدند و در صدد بر طرف کردن موانع بودند.

  البته خاله من هم که اصطلاحا بچه تهران بود و همینجا با همسرش – که او هم ارتشی بود و بعد از انقلاب رفت به شهر خودش – آشنا شده بود و چندین سال بود آنجا زندگی میکرد عقیده داشت اینها آدمهای خوبی هستند و سعیده نباید جواب رد بدهد.در واقع بزرگترین حامی سعیده بیچاره که قاعدتا باید مادرش میبود هم در جبهه آنها بود.ولی متوجه نبود که برای زندگی کردن غیر از "آدم های خوبی بودن "خانواده چیزهای دیگری هم مهم هستند.شاید هم چون در ازدواج اولش شکست بدی خورده بود سالم بودن پسر را مقدم بر هر چیزی میدانست و معتقد بود پسر عمو پسر سالمی است! و اصرار داشت که من از این خانواده بدی ندیده ام.هرچه مادرم میگفت خود سعیده هم مهم است و نمیخواهد گوشش بدهکار نبود.

بعد از رفتن مهمانها تا مدتها ذهنم درگیر بود.آرزو میکردم کاش امید و سعیده به هم برسند و کارشان گره نخورد.سعیده گفته بود که اگر خانواده اش موافقت نکنند صابون همه چیز حتی فرار را به تنش مالیده.

هنوز تابستان به آخر نرسیده بود که زمزمه هایی شنیده میشد.خواستگاری پسر عمو حالت جدی تری به خود گرفته بود.حتی شایعاتی هم  شده بود که داماد گفته" اگر سعیده موافقت نکند خودم را میکشم".یا"اسید میپاشم"-که آنوقتها تازه داشت مد میشد!

یکی دوبار یواشکی تلفنی با سعیده صحبت کردم و گله داشت که هیچکس نمیفهمد چه میگوید.میگفت خانواده امید هم پا پیش گذاشته اند ولی تا اینها هستند امکان ندارد پدرش به امید جواب مثبت بدهد و باید اول اینها را کلا از میدان بدر کرد.

دوباره مهر شد و دوباره مدرسه رفتن ها شروع شدو دوباره جریانات آنها رفتند ته ذهنم.چند ماهی نگذشته بود که خبر دادند سعیده نامزد کرد.

                                                                                               ادامه دارد