دوستان بلاگفایی مرده شدم  ولی نظراتتون باز نشد.از اونجایی که چیز مهمی نبود برید ادامه مطلب.

پی نوشت:به ما نیومده رمزی بنویسیم!!!!!!!!


واقعا راست میگن آدم در طول سالیان سال هزاران بار عوض میشه.یعنی من همون آدم 6 سال پیشم؟باید 3 روز قبل از اینکه مهمونا بیان اطلاع داشتم و تازه از صبح علی الطلوع بیدار میشدم و آخر وقت که میرفتن رسما فلج بودم.دیگه از استرس و روانی شدن و روانی کردن همسری چیزی نگم بهتره.همیشه مامانم و بخاطر سرعت عملش ستایش میکردم که در سه سوت کلی غذا می پخت.

البته حالا هم خییییییلی پیشرفت نکردم در حد مامان.ولی در حد قابل قبولی بهتر شدم.طی آخرین آمار تجربه شده سه روز زودتر به شب قبل تعدیل شده البته به شرطی که خرید خاصی نداشته باشم و همه چیز تو خونه حاضر باشه.

5 شنبه ای پسر عمه همسری که قبل عید دوباره تو یه عروسی همدیگه رو دیدن و پسر خاله شدن!!!و تو عید زنگ پشت زنگ میزد و اس ام اس پشت هم میداد دوباره زنگ زد که بیان خونمون و همسری احساس کرده بود میخوان دعوت بشن برای شام  و داشت بال بال میزد که چکار کنم بگم بیان؟گفتم جهنم بگو بیان!

من مهمون داری و دوست دارم.آدم تنبلی هم نیستم.ولی یک مقداری از این فامیل پدر همسری!زیاد خوشم نمیاد.یعنی خودش هم خوشش نمیاد.همچین یه نموره حرف درست کن هستن.دیگه قرار شد خودش و زنش ، برادرش و زن برادرش و مادرشون و همچنین خواهر زنش که با اینا زندگی میکنه بیان.یعنی 6 نفر.بعد اینا اولین بارشونه کلا میان خونه ما.حالH ما هم شب جمعه ای خونه دختر عمه م شام دعوت بودیم.هی خواستم ادای استرس در بیارم که وااااای و آآآآآآای من چکار کنم؟چی بپزم و...دیدم نچچچچ!اصلا و ابدا هییییییچ استرسی موجود نیست.اینه که خوش و خرم رفتیم مهمونی و تا ساعت 1 هم اونجا بودیم و تازه کللللی هم خوش گذشت بهمون.به یاد کودکی اسم فامیل بازی کردیم اونم با چه حروفی!فک کن با چ با ژ!غذا از ژ چی بنویسیم خوبه؟حدس دیگه!قبلش واسه حرف خ من نوشتم خیار و گوجه با نان!!!بعد دیگه واسه ژ هم من هم اونا نوشتیم:ژله با نان!!!بعد شوهر دختر عمه م میگه :آخه ژله با نان که غذا نیست!منم گفتم وقتی هیچی نیست آدم مجبوره ژله رو با نون بخوره سیر بشه دیگه!

دیگه ساعت 1 مارو با تیپا انداختن بیرون.همسری داشت استکانهایی که پاسور بازها رو زمین ولو کرده بودن و میزاشت رو میزکه چپه نشه یا نشکنه مثلا!میزبان با خنده میگه:نمیخواد جمع کنی فقط بیاین برین دیگه!تو کل مهمونی هم زن داداشم از اونجاییکه طفلی حال روزای اول من و داره وقت مهمونداری!هی فردا رو یاد من میآورد و میگفت پاشیم بریم اینا فردا مهمون دارن!منم که بی خیییییال!

تازه از اونجاییکه آقایون از بازی سیر نشده بودن قرار شد شب برن خونه برادرم به بازی و قلیون!خانمها هم برن خونه بابام اینا.از خونسردی خودم بسی شعف کردم و همسری هم رفت با اونا.منم رفتم با خانمها!تا حدود 3 داشتیم بازی میکردیم و هرهر.مامان و زن عموم هم با هم نشستن به درددل جاریانه!!!

از اون اسم بازیها بود که مثلا یک نقطه دو نقطه؟شما هم بازی میکردین؟چقدر با حاله!یعنی اسمهایی مینویسن که آدم تو عمرش نشنیده!بعد هر چی هم میگفتیم این اسم نیست خواهرم میگفت من میخوام بزارم رو بچه م!!!

یه بازی هم بود یه اسم انتخاب میکردیم تو ذهنمون بعد به تعداد حروف اون اسم خط میکشیدیم بعد بقیه ، حروف مورد نظر مارو حدس میزدن اگه درست بود که مینوشتیم جای خودش اگه نه که باطل میشد و میرفت زیر خطها!یادتونه؟اونم بازی کردیم و خیلی حال خوشی برفت!

دیگه صبحشم خسته و نالان رفتم خونه مون .ولی کلا بد نشد.غذا هم باقالی پلو با گوشت و فسنجون و سالاد ماکارونی و سالاد کاهو و ژله بستنی درست کردم.

قرار بود بریم واسه خانمهای این دوتا برادر که یکیشون نامزد بود و یکیشون تازه ازدواج کرده بود و ما هنوز براش کادو نبرده بودیم کادو بخریم -البته عروسی نگرفته بودن-که زنگ زد و گفت که اون برادرش که نامزدن و مادرشون و خواهر زنش نمیان.این در حالی بود که من برنجارو آبکش کرده بودم فقط مونده بود دم بزارم!حالا حرص میخوردم که مواد غذاییم حیف شد!

انگاری سر یکسری مسائل خانوادگی با برادر بزرگترشون زده بودن به تیپ هم.مادرشون هم که کشته مرده برادر بزرگه بود از اولش.برادره هم رفت با یه خانواده پولدار وصلت کرد.-دختره استادش بود.-و مادر و همه رو بوسید و حلالیت طلبید و رفت!!!فقط هم ظاهرا عروسیها و ... میاد و دیگه مادره داره از دوری اون دق میکنه.به همسری میگم حکایت این عمه تو و پسرش حکایت"نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب ای دریغا به برم میشکند"ه!!!خلاصه انگار عمه هه گریه مریه کرده بوده و..

ما هم گفتیم همون یه کادو میگیریم پس.تازه میخواستم از برنجها هم بردارم که گفتم بزار بیان ببینیم چی میشه بعد.که دیدیم بله همه شون اومدن!غیر خواهر زنه.ما هم دیگه کادو رو ندادیم.زشت بود یکیشون دست خالی بره.چقدم کادوئه رو خوشگل و باکلاس بسته بودیم!

عمه هه که از اول تا آخر بغ کرده بود.بعد شام هم که همسری و پسر عمه کوچیکه با زنای اونا رفتن پاسور ، منم بعد از جمع و جور کردن رفتم با پسر بزرگه تخته بازی کردیم.خوشم اومد اولش کلی رجز خوند آخرش سوسک شد.حالا من مدتهاست بازی نکرده بودم و اون به قول خودش با گوشیش مدام بازی میکرد.دیگه کلی همسری بهم افتخار کرد!!!!

از این انشا نتیجه میگیریم که رفت و آمد با قوم شوووووووور گاهی فقط گاهی !!!مایه مسرت میشود.و در ضمن به همسرتان هم قبل و بعد از مهمانی میتوانید تا حد امکان و توان غر بزنید و دستور بدهید!

این بود انشای من!