تشکر نوشت:ضمن اینکه از همه دوستانی که این صفحه را میخوانند تشکر میکنم یک تشکر ویژه دارم از خانم دوری که 1300 امین نظر را برای این وبلاگ به یادگار گذاشت.

خانم دوری عزیز ! امیدوارم در کنار همسرت و دخترکانت که همچون نامهایشان باطراوت و زیبا هستند ، پاینده باشی.ماچ

                                   

وقتی فهمیدم سعیده نامزد کرده 2 روز گریه میکردم.آخر چه شد که قبول کرد؟پس امید چی؟چطور راضی شد آنهمه عشق را فراموش کند.مگر پشت پا زدن به آنهمه اشک که شبها میریخت و آنهمه لرزش دل و دست کار آسانی ست؟ هرگز علت موافقتش را نپرسیدم.نمیخواستم نمک به زخمش بپاشم.ولی تا مدتها شبها به یاد امیدی که هرگز ندیده بودم میخوابیدم.هم سعیده را مقصر میدانستم و هم دلم برایش میسوخت.ولی بی شک قربانی این ماجرا از نظر من امید بود.

پسر عمو با آوردن یک انگشتری و چادر و... سعیده را نامزد کرد و سعیده روزهای جدیدی شروع کرد.پسر عمو در تهران خدمت میکرد و یکی دوبار به منزل ما آمد.پسری بود بی نهایت آرام و مودب.قد متوسطی داشت که البته در مقایسه با سعیده که قد بلند بود کوتاه محسوب میشد!چهره معمولی داشت و خجالتی بود.- که البته سعیده از آن به مار موزی تعبیر میکرد!!!-به یاد میآورم آنوقتها مادربزرگم که در قید حیات  بود و کاملا در جریان خواستگاریهای پسر عمو و مخالفتهای سعیده قرار داشت با نیش و کنایه به مادرم میگفت که این پسر از سعیده خیلی سرتر است و باید  خواهرت و دخترش خیلی هم از خدا بخواهد که چنین پسر خوبی اینقدر او را میخواهد!دائما چهره معمولی و نه چندان جذاب سعیده را به ما یادآوری میکرد!و مادرم را حرص میداد!!!

چند ماهی گذشت.شاید 3 ماه یا بیشتر!که باز هم خبر جدیدی شنیدیم.سعیده انگشتری پسر عمو را پس داد و گفت که از اول هم مخالف بوده!گفت که زیر بار فشار خانواده تصمیم گرفته و اصلا راضی به ادامه نیست.

همه مان شوکه شدیم.ما در تهران و خانواده خاله دومم در شهری دیگر .مادر سعیده – که جریانش را گفته ام افسردگی شدید داشت به خاطر دوری از بچه هایش از همسر اولش-هر روز زنگ میزد و با مادرم صحبت میکرد و گریه میکرد.برای من خیلی عجیب بود که اینهمه بیقراری چه معنی دارد.ولی بعد ها با گذشت زمان معنی گریه های خاله ام را فهمیدم .

دلیل شجاعت یکباره سعیده هم شنیدنی است.گفتم که علی – پسر خاله مشترکمان-در آن شهر خدمت سربازی میکرد و با سعیده صمیمی بود. و از جریان امید هم کاملا مطلع.وقتی سعیده به اجبار بله را میگوید علی وارد معرکه میشود(سوپرمن!!!) و بعد از اینکه میبیند سعیده و پسرعمو اصلا هیچ ربطی بهم ندارند با سعیده صحبت کرده و جسارت اورا زیاد میکند.انگار قواهای درونی او را یادآوری میکند و نیز عاقبت چنین زندگی را گوشزد مینماید.ظاهرا با پسر عمو هم خرده مکالماتی داشته که البته او هم فکر کرده علی عاشق سعیده است که علی هم رد کرده و گفته سعیده عاشق هیچ کس نیست ولی تو را هم نمیخواهد.این شد که سعیده جرات کرد و نامزدیش را بهم زد و البته همه این را از چشم علی دیدند . تا مدتها مادرو خاله ام علی بینوا را ملامت میکردند که" تو به سعیده جرات دادی!!!"

نامزدی سعیده بهم خورد و از آنجاییکه عقد نکرده بودند فکر میکردیم مشکلی پیش نمی آید غافل از اینکه هنوز" آنها" را نشناخته بودیم!

                                                                                          ادامه دارد