این روزها حالم خیلی خوب است.جدا خیلی خندیده ام.کلی از ابهامات زندگیم رفع شده و کلی از نقاط تیره و تار آن روشن شده.نمیدانم شما هم دوران دانشجوییتان شباهتی به آنچه که من گذرانده ام دارد یا نه؟

راستش من دوره خودمان را که با حالا مقایسه میکنم آیکون یک آدم ببو گلابی  و پپه توی ذهنم متجلی میشود.این که میگویم ببو نه اغراق است نه هیچی!واقعا ببو بودیم.نه من تمام دورو بریهایم همینطور بودند.اصلا من در هر برهه ای که قدم میگذارم - راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی و دانشگاه - کلا آدمهایی دقیقا همجنس خودم به تورم میخورد.همه صاف و ساده،همه شوت شوت!کسانی که خلاف سنگینشان در خوابگاه چایی بود!جالب است که با هرکدامشان هم که درددل میکنم پشیمانند از اینکه چرا آنقدر به خودشان و خودمان سخت گرفتیم.

ما کلاا از آن دسته آدمهایی بودیم که هرچه والدین محترممان دستور میدانند مو به مو اجرا میکردیم که مبادا پا از جاده راستی و درستی بیرون نهیم!خود من که دیگر آخرش بودم!امکان نداشت مسیر مدرسه رفتنم را عوض کنم!دقیقا  همان راهی که روز اول با مادرم برای ثبت نام رفته بودم!میگویم ببو معنیش را بفهمید دقیقا!(دارم مینویسم وامیدوارم نپرد!)بعضی وقتها پشیمان میشوم و آرزو میکنم کاشش زمان به عقب برگردد و من کمی شیطنت کنم!ولی میدانم جسارتش را ندارم و عذاب وجدان حتما خفه ام میکند.

دلیل نوشت پست فعلی:١

-تازگیها یکی از همکلاسیهای شهرستان را پیدا کرده ام و کلی باهم حرف زده ایم.اوهم خیلی تاسف میخورد که آنروزها ما یخ بودیم!

٢- این همکلاسی عزیز یک تاسف دیگر هم میخورد.نگو طفلی دل در گرو ما داشته رویش نمیشده به ما بگوید!وحالا کلی متاسف است!

٣- پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده رفتنی است!