سلام.

اونقدر هفته شلوغی را گذروندم که خستگیش هنوز توی تنمه.از شرکت در مراسم ختم بگییییر تا آخر هفته مراسم عقد کنان.یعنی همه جورش و داشتم.

مراسم ختم شهرستان بود و جمعه شب حرکت کردیم و بنده توی راه یک سرمای اساسی نوش جان کردم که تا همین حال هم از تنم رخت بر نبسته!یکشنبه برگشتم و از دوشنبه هم یک کنگره بود که 4 روز طول کشید و از صبح تا خود آخر وقت درگیر بودیم.ربطی به رشته من نداشت و جهت کمک به دختر عمه محترممان رفته بودیم.که خداروشکر به خیر گذشت.جمعه هم مراسم عقد همان دختر عمه فوق الذکر بود که مراسم شام و جشن در منزل پدر اینجانب برگزار شد. و وظیفه تهیه دسر به عهده این کمترین بود.

کشتم خودم و.خدا این ایتنرنت رو از ما نگیره و علی الخصوص سایتهای زیبای آشپزی رو . خدارو هزار بار هم شکر انگار هیچکدوم از مهمانها اهل زیر و رو کردن وبهای خانمانه نبودن و برای همه هم تازگی داشت.فک کن "ژله خورده شیشه" و "رنگین کمان "ی که مثل نقل و نبات اهالی نت مهارت دارن در تهیه و تدارکش!اونا تازه میدیدن و کللللللللی هم بنده رو مورد لطف و عنایت قرار دادن!داشتم شام می کشیدم که احضار شدم از طرف خانواه داماد و مراسم هندونه دهی رو به نحو احسن اجرا کردن اعم از زن و مرد!خواهرم که میگفت از این به بعد صدات میکنیم خانوم ژله ای!!!!!!!!ولی خوب خستگی از تنم در رفت لااقل!دو روز درگیرش بودم با اونهمه کار کنگره!_ببا یکی من و بگیره!!!!!!!-

اوضاع روحیم خیلی خوب نیست.خودم و چشم زدم.یادتونه دو سه هفته پیش چه خوب بودم؟دقیقا از بعد اون پست که نوشتم خوبم!دیگه خوب نیستم!با همسری یه چیزی هستیم در حد قطب جنوب!یخ یخ!ماجراش خیلی مفصله!یه دعوا بود در حد تیم ملی!بعدا واستون تعریف میکنم.الآن حوصله ش نیست!