اسفند که میرسد همه به تکاپو میفتند.خرید، خانه تکانی،عوض کردن وسایل قدیمی با نو و به روز کردن آنها.حالا یکی مثل ما چند سال یکبار دست به تعویض زار و زندگیش میزند و از ما بهتران هم که وسایل منزلشان را هر سال عوض میکند تا مبادا خدای ناکرده  از پری جان و زری جانشون کم نیارند و این برنامه کم کم همه گیر شده و روز بروز به مصرفی تر شدن و ظاهر بین تر شدن ما منتهی میشود.

ما هم که از قافله کوزت ها !احیانا جابمان نیستیم.شروع کردیم به خانه تکانی تا با این وضعیت کار و ساعات طولانی کاری کی بتوانیم امور مربوط را به سرانجام برسانیم.

جمعه گذشته  با جناب همسر توانستیم طی یک عملیات ضربتی و انتحاری تکلیف اتاق خواب را روشن کنیم و از صبح که شروع کردیم تا شب ساعت 7 تکانده بودیم اساسی.ولی دیگر نایی نداشتیم و حسابی خسته و داغان شدیم که تا مروز هم اثراتش مانده.پادرد و کوفتگی ثمره تمیزی یک روزه ماست.ولی خدارا شکر که حداقل یک قسمت شلوغ و اساسی خانه فسقلیمان تمام شد.خدا بخواهد فردا هم میرویم سراغ آشپزخانه فسقلی خانه فسقلیمان و تا شب هم آنجارا تکان میدهیم.

یک خاطره یادم آمد که دوست دارم برایتان تعریف کنم فقط خواهش میکنم دیگر شما تعبیر به شوخی قبیله ای نکنید!

آشپزخانه ما بزرگ نیست.در واقع کوچک است!(فاطمه دیده!!!)بالای اجاق گاز پنجره ای هست که در ان قسمت پرده زده ایم.پارسال در حین آشپزخانه تکانی!!!بعد از اتمام کارها آمدیم پرده را نصب کنیم.برای اینکار یک چهار پایه کوچک استفاده میکنیم و همسر میرود روی آن و بعد میرود روی کابینت تا پرده را وصل کند.محل نصب هم که گفتم بالای اجاق گاز است و حالا تصور کنید کتری در حال جوش که رویش قوری چای در حال دم کشیدن است هم روی اجاق گاز میباشد.

همسری که پرده را نصب کرد همین که خواست پایش را روی چهارپایه پلاستیکی کوتاه بگذارد و پایین بیاید من که شوخیم گل کرده بود با خودم گفتم همین که آمد پایش را روی چهار پایه بگذارد من میکشم و یه کم مسخره بازی در می آوریم و میخندیم!!!

عزیزی که شما باشی!!!چنان با اطمینان پایش را گذاشت پایین و من هم چنان از زیر پایش کشیدم که قیافه ولو شده اش وسط آشپزخانه تا چندروز سوژه خنده بود!!!طفلی تا چند لحظه نمیدانست چه بلایی سرش آمده و چی شده!فقط شانسی که آوردیم!!!و آوردم!!!این بود که کتری و قوری از جایشان تکان نخوردند و او هم دستش را به آنها نگرفت وگرنه جزغاله الجزغالیه!!!!

به خدا اصلا قصدم نبود که اینطوری شود گفتم کمی میخندیم!!!

بعد که ماجرا را برای خانواده ام تعریف کرد (فقط برای خانواده من ، چون اگر مادرش میفهمید دیگر فکر میکرد پسرش امنیت جانی ندارد و برش میداشت و میرفت!!!)برادرم گفت که اگر نامزد او چنین کاری کند اگر  گوشش تکه بزرگش نباشد سه طلاقه شدنش حتمی ست!!!

جمعه نوشت : جمعه ای هم که داشت پنجره های اتاق خواب را پاک میکرد و من چهار پایه بزرگ را گرفته بودم که یهو پرت نشود بیرون طفلی کمی میترسید و همه اش سفارش میکرد "کار پارسال را تکرار نکنی!!!ما الآن طبقه چهارمیم ها!!!"