نشسته ام روی صندلی ردیف جلو و سعی میکنم هدفون را باز کنم و سیمهای گره خورده را آزاد کنم تا کمی از این شلوغی و هیاهو دور شوم.

یک جوانی که نمی دانم مست کرده یا کلا همین است شروع کرده به شر و ور بافتن و مزه ریختن!دورو بریهایش هم با خنده به مسخره بازیهایش سعی در کوک کردنش دارند.تا اینکه شروع میکند به خواندن شعر آنهم با صدای بلند.ابیات دقیقش خاطرم نیست!ولی مضمونش این بود که "مادر اگر آن شب لباست را از تن نمیکندی و پدر را بوسه باران نمیکردی!وپدر اگر آتش ش*ه*و*ت تو را در بر نمیگرفت و به مادر نمی آمیختی!!!من در این دنیای دون!!!نبودم"با سرعت سعی میکنم هر دو سیم هدفون را در گوشهایم بگذارم تا صدایش را نشنوم!

 مردان ما از کی بی غیرت شدند؟؟؟ما دقیقا از کی اینقدر بی حیا شدیم؟؟؟