نزدیک آخر سال که میشه یه حس مزخرفی میاد تو زندگیم.این حسه که میگم بجز اون حسای معمول ترس از بزرگ شدن و گذشت یکسال از عمرو این حرفهاس.اونا به قوت خود باقیست!!!

این که میگم یه حس تنبلی و رخوته که تقریبا از اول اسفند شروع میشه و تا خود سال تحویل ادامه داره.حس دونده ای که میدونه تو این ماراتن نفر اول نیست و دیگه داره هن هن آخرش و میکنه.یه هن هن بی نتیجه .یه حس بدی که میگه دیگه ولش کن وایسا از سال جدید همه چی رو شروع کن.الآن دیگه نمیشه و من دوباره آرامش این بیخیالی رو ترجیح میدم به دویدن و به مقصد نرسیدن!!

این حس و حال شامل خونه تکونی هم میشه .دیگه از اوایل اسفند حال تمیز کردن هفتگی خونه رو هم ندارم چرا؟چون قراره خونه تکونی کنیم و دیگه چه کاریه؟!!! و ایضا خرید مایحتاج خونه و خلاصه شامل همه چی.واز جمله آرایشگاه!الآن من میتونم یه گیس بافت خوشگل از ابروهام تهیه کنم! و به پاچه بز بگم اهک !من هستم !!!

همچنین موهای خوشگلم که دورنگ نه و سه رنگ شده(پایین کمی بلوند داره وسط قهوه ای شکلاتی و ریشه مشکی و البته کمی هم موی سفید چاشنیش کنین!)وبه هیچ عنوان هیچ مدلی نداره و عین علف هرز خود به خود بلند شده!!!

و دیگه لازم نیست از بقیه موارد زیبایی م چیزی بگم که در قلم نمیگنجد!!!

خوشگل نگاشت:دلم برای همکارم که میز روبروییم میشنه و یه پسر جوونه میسوزه .تا خود ٢٧ ام که نوبت خوشگلیزاسیون!!!دارم باید هرروز فیس مگوری من و تحمل کنه تازه روز به روز دارم خوشگلتر میشم!!!فک کنم امروز فردا خودش آدرس یه سالن خوب و برام اس ام اس کنه!!!