گاهی میشه که آدم دست خدا رو حس میکنه.میبینه.مصداق کامل مثل روز روشن.مثل خودت واقعی واقعی.شاید میخواد بگه ای بنده ناشکر و ناسپاس من!من هستم پیشتم کنارتم حتی اگه تو نمیبینی.تو خود حجاب خودی.

هفته قبل در ادامه سریال اتول جدیدمون!!!بعد از تصادف که درستش کردیم و خرابیهای جزیی که تموم شد گفتیم حالا که کلی متحمل هزینه شدیم و دزدگیر زدیم در حد توپ!دیگه نذاریمش پارکینگ و همون کوچه خانه پدری خوبه.اونا هم وقتی ما سر کاریم حواسشون هست و...

صبح سرخوش اومدیم سرکار و کاروکارو کار تا عصری که همسری بینوا زنگ زد و خبری داد که کاش نمیداد.شب قبل یک نامسلمان خدانشناس عقده ای خاک برسر خر ...(حال میکنین چه فح شایی میدم؟)

یک عدد سنگ  یا نمیدونم آجر حواله اتول بیچاره ما(یا اتول مای بیچاره!!!)کرده و شیشه جلو کلا خرد شده و سقف رفته تو و قس علی هذا...

الان که دارم اینارو اینجا مینویسم اتول و درستش کردیم دوباره!!!و من کمی حال عمومیم مساعد شده و گرنه هفته پیش که پاچه میگرفتم پاچه گرفتنی!!!من ندیدمش.اتولو میگم.یعنی وقتی اونجوری شده بود ندیدمش.حال مادری و داشتم که بچه ش تازه تومور مغزی شو عمل کرده و آوردنش خونه که علائم سرطان روده ش عود میکنه!!!!!!!!

اصلا دلش و نداشتم ببینمش و همسری صاف بردتش تعمیر.خیلی غصه خوردم .نه بخاطر اتول که اون فدای سرم!به خاطر اینکه جایی دارم زندگی میکنم که مردمش روز بروز دارن هارتر و بدتر میشن و اصلا چیزی ته ذهنشون هم به نام آدمیت نمونده.جالبتر اینه که وقتی پلیس اومده و در حال خوردن پرتقال!!!سرباز دم دستیش رو فرستاده برای دیدن صحنه و خودش کنار ماشینش ایستاده و بعدش بدون هیچ اقدام و هیچ نظر کارشناسی و هیچی!گذاشته و رفته به خودم گفتم ای بابا !اینا آدم جلو چشمشون کشتن عین خیالشون نبود یه کاری کنن ، میخوان واسه آهن پاره تو دل بسوزونن؟چه خوشحالی تو!!!

حرفام خیلی پراکنده س!اتفاقات این چند وقت من هم به همین اندازه پرت و پلاشده!انگار توی یه باتلاق افتادم.میدونم اگه دست و پا بزنم پایین تر میرم ولی میگم شاید این بار باتلاقش فرق داشته باشه.شاید نکشه ، شاید فرو نبره ، شاید نجاتم بده!!!

تازگیها یه نظریه از خودم در وکردم:کارهایی که برامون پیش میاد ٢ حالت داره:یا کار خداست یا کار خدا نیست و کار بنده خداست.

اگه کار خداست که ازش میخوام یه کمی تجدید نظر کنه در مورد ما و یه کوچولو هم فکر کنه ماهم احتیاج به پیشامد خوب داریم و از آهن نیستیم که فرت وفرت بلا نازل میکنه برامون!!!

اگه هم کار خدا نیست که نباید از اظهار نظرامون ناراحت بشه.مگه اینکه به خودش شک داشته باشه!!!

پی نوشت:بیچاره نسل قبل ما که اکثرشون با خانواده شوهر زندگی میکردن!من فقط شبا اونم یه مدت کم به خاطر بنایی اونم با خانواده خودم! بودم حالا معنی استقلال و بهتر میفهمم!!!جدا کار سختیه!!لباس کامل ، غذا آماده ، چای بعد از غذا به جا  و ...بیچاره نسل قبل!!!

پی نوشت ٢ : با همسری برنامه ریزی کردیم هفته اول فروردین و که به خاطر عروسی پسر عموم تهران هستیم از این شهر خلوت!!!لذت ببریم و صبح ها بزنیم بیرون و پارک و موزه و کوه و ... و عصر به بعدش و بذاریم واسه عید دیدنی های اجباری!!!شما جای خاصی رو پیشنهاد نمیدین؟؟؟