من خیلیی زیاد به پدیده وبخوانی معتاد شدم.زیاد میگماااااااااا!اصلا انگار میام سر کار که برم تو اینترنت بعد وسطای نت چرخی یه کم هم کار کنم!!!البته چند وقته کارمون کم شد به خاطر  شروع پروژه ها! شب هم که میرم خونه در حین درست کردن شام فرت وفرت رفرش میکنم ...رسما ... شدم رفته!

چند روزه که دارم فکر میکنم بیام و یه گردو خاکی از اینجا بتکونم و یه صفایی به درو دیوار خاک گرفته این خونه بدم.هرروز تو اتوبوس ، تو خیابون ، تو زندگی روزمره م دنبال اتفاق دنبال سوژه میگردم که بیام و اینجا رو آپ کنم.نمیدونم چرا من همیشه دنبال یه سری اتفاق خاص میگردم که متفاوت باشه.که از گفتنش باشما لذت ببرم.که موضوع تکی باشه و یه کم آموزنده و یه کم نمیدونم مثلا رمانتیک!!!سبز.ولی اتفاق محیر العقول!!! ندیدم.زندگی معمولی ، آدما معمولی ، کار معمولی ...

به این نتیجه رسیدم این دید من که همیشه منتظر یه اتفاق ویژه ،یک آدم خاص،یک موقعیت فوق العاده هستم هیچ وقت ممکنه پیش نیاد مگر اینکه من خودم اون و بوجود بیارم ...این دید من تا حالا تو زندگیم تاثیرهای خوبی نذاشته و مدام با خودم درگیری دارم ...چون همه میدونستین و من هم الآن  دیگه میدونم!!! که موقعیت خاص یعنی خودت رو به مرحله خاص برسونی وانتظار صرف بیهوده بید.یعنی شاید چشمها را باید شست...یعنی من باید اتفاقات کوچیک زندگیم واسم مهم باشه.برام باارزش باشه.واز همین خوشیهای کوچیک زندگیم لذت ببرم و از شکستهای کوچیکم درس بگیرم.یعنی این جمله کلیشه ای "در حال زندگی کن " رو باور کنم و بهش ایمان بیارم...

*** دیروز بعد از بارون رنگین کمان زد.نمیدونم دیدید یا نه؟ولی بسیار زیبا بود و من وسط خیابون ایستاده بودم و مثل دیوونه ها آسمون و نگاه میکردم و یه لحظه به خودم اومدم دیدم نیشم بازه تا کجا!!!_مثلا داشتم کیف میکردم- و سرم و کج کرده بودم و یه آقایی داره به این صحنه بسی میخنده...آدمایی که تو اون خیابون میرفتن هیچکدوم حواسشون به آسمون نبود دلم میخواست اون جلوه زیبایی و قدرت خدا رو به همه نشون بدم. عکس گرفتم ولی بلد نیست بذارم.سوالناراحت