آخرین باری که رفتم نمایشگاه گل و گیاه نمیدونم چند سالم بود!خیلی بچه بودم.اونوقتها عموم یه پیکان داشن همه مون و جمع کرد توش و ماهم خوشحااااااااااااال که داریم میریم نمایشگاه!!!ما ۶ نفر بودیم خودشونم ۵ نفر!البته بیشتر ریزه پیزه بودیم!اونوقتا نمایشگاه بین الملل تهران بود و چند تا نمایشگاه همزمان بود.بابام و عموم تو شرکت خودروسازی کار میکردن و همزمان با اتومبیل گل و گیاه هم بود وگرنه بابای من!ورداره مارو ببره گل و گیاااااااااااه؟؟؟چه چیزا!سالی یکبار نمایشگاه کتاب میبردمون اونم با هزارجور بدبختی!بگذریم!!!

خاطره خیلی خوبی از اون بازدید تو ذهنم بود.یک سالن خیلی بزرگ که هواش بسیار مرطوب و عالی بود.و از درو دیوار و حتی سقف سبزی و خزه میبارید.عطر گلهای مختلف.نمیدونم چی باعث شد فکر کنم که وقتی n سال ازاون موقع گذشته حتما همه چی پیشرفت کرده و حتما خییییییییییییلی بهتر برگزار میشه.اینه که به همسر گفتم و اونم که پایه!بلند شدیم با یدبختی مضاعف تر از قدیم!!!رفتیم پارک گفتگو.بگذریم که همه ورودیهای منتهی به گیشا بسته بود و به سختی جای پارک گیر آوردیم.همه این سختیها رو تحمل کردم برای تجدید خاطره که ای وای من!چی فکر میکردیم چی شد؟شلوغی ، ازدحام ،گرما و اینکه فروشگاه بود و نه نمایشگاه که همین باعث شده بود جلوی هر غرفه هزار تا آدم در حال قیمت کردن باشن.و خاطره م گند زده شد بهش...

یه ورق کاغذ هست میزنن به درو دیوار مغازه ها که نمیدونم هرچیزی نوش خوبه الا رفیق واینا.باید اینم بهش اضافه کنن که هر چیزی جدیدش خوبه الا نمایشگاه که قدیمیاش خییییییییییییییلی بهتر بود متاسفانه!!!

سوتی نوشت:داشت رانندگی میکرد و طبق معمول منم باهاش سرسنگینم به دلایلی!!!عینک به چشمم بود که وارد تونل توحید شدیم.منم که همه جارو تاریک میبینم کمی دندون رو جیگر گذاشتم و بعد با حرص بهش میگم:خوب این چراغهاتو روشن کنی بد نیستااااااااا!!!میگه آخه نیاز نیست که!کمی هم روشن میکنه که من غر نزنم و دوباره خاموش میکنه!نمیدونم چی شد امداد غیبی به کمکم اومد چی شد که عینک و برداشتم دیدم بابا چه نور افشانیه من خبر ندارم.به روی خودمم نیاوردم...از خود راضی

تنبل نوشت:همسر کار داشت تا 4 بیرون بود.ساعت 11 بیدار شدم صبحانه خوردم و دوباره خوابیدم تا 3.5!آآآآآآآآآآآآآی حال داد!آآآآآآآآآی چسبید!!!