لیلی جدا شد.به همین راحتی.به همی بدمزگی...شوهرش ۴ روز رفت شهرستان طلاقش داد برگشت.تمام مدتی هم که اونجا بوده میخورده و میخوابیده و میکشیده ، در نهایت پررویی!پیش مشاور که رفتن و مشاوره باهاشون حرف زده صریحا نظرش طلاق بوده.طلاق و دیگر هیچ...خواهر من تو مون شهر دانشجوئه و جمعه صبح رسید..مردک هم جمعه صبح از اونجا حرکت کرده.برگشته به خواهر من گفته بمون فردا با هم بریم من که دارم میرم!!آدم اینقدر پررو!آآدممممممممم؟؟؟؟؟؟؟!!!!

لیلی میخواد بیاد تهران زندگی کنه تک و تنها.خالم نمیذاره.لیلی دلتنگ بچه هاشه.پسر دومیش همون که گفته بود مامان میخوام چیکار و نمیخوایم برگرده با باباش دعوا کرده زده بیرون و زنگ زده به لیلی.اینم که مادررررررر گفته من میرم تهران بچه ام تو خیابون مونده!ای خاک بر سر ما زنا که هر کاریمون کنن حس مادری خرمون و گرفته ول نمیکنه!پسره تا دیروز تو روی ننه ش وایمیستاد کم مونده بود چاقو بزنه بهش حالا زنگ میزنه گریه میکنه!

طفلی خالم اون وقت که جدا شد و همین شوهرش عاشقش شد ، راضی نبود شوهر کنه.پرستار بود.میخواست خودش بچه هاش و بزرگ کنه.مرتیکه گور بگور شده نداد بچه هارو.خالم هم که جوون بود و خیلی هم زیبا مستاجرشون عاشقش میشه و میره و میاد و بله رو میگیره و بعد از چند سال به بهانه انقلاب و اینکه گار*دی بوده میبرتش شهرشون.و خالم از دوری بچه هاش بیماری اعصاب میگیره و افسردگی و از مصرف قرصهای اعصاب کبدش داغون میشه و انواع روماتیسم و ....خداییش شوهرش جواهره.الآن به لیلی گفته بمون تا هروقت که میخوای.اتاق هم که زیاد داریم بچه هم که دیگه نداریم بمون و لیلی نمیمونه.و خاله م دوباره یاد گذشته ها که من نباید شوهر میکردم.نباید بچه هام و ویلون میکردم.حالا ما هی دلداری هی اون مشت مشت قرص...ببینی خالم و!از اون صورت ماهش هیچی نمونده ، پوست داغون ، لاغر ، چروکیده ، همه شم از غصه اون دو تا بچه شه!

*مثلا میخواستم انشای تعطیلات بنویسم به کجا رسید...