چند هفته پیش داشتم از محل کار به سمت خانه میرفتم طبق معمول درافکار خودم غوطه ور بودم و خوش خوشان در خیابان قدم میزدم.طبق معمول همیشه که نمی ایستادم پشت چراغ قرمز عابر پیاده!!!!اینبار خیلی محترم و متشخص ایستادم تا وسایل نقلیه عبور کنند.در همین حین که ایستاده بودیم یک اتوبوس بخش خصوصی با سرعت نور نزدیک میدان شد و با صدای خیلی بلندی داد میزد : ترمز ندارههههههههه،ترمز ندارهههههههههه!!!!!!!!!میدان هم در ساعات اوج ترافیک بود و از شلوغی در حال انفجار.تا بخودمان بیاییم اتوبوس چند عدد پراید بیچاره و وانت (اینهارا من دیدم بقیه را نمیدانم مدلشان چی بود؟)را له و لورده کرده بود واحتمالا صاحبانشان را بیچاره.من که انگار راننده اتوبوس من هستم و قصد فرار ازصحنه را دارم آنقدر تند از صحنه متواری شدم که باز هم انگار قرار بود اتوبوس دوباره راه بیفتد و مرا زیر بگیرد.تمام راه میلرزیدم.صحنه برخورد اتوبوس به ماشینها جلوی چشمم بود و صدایش در گوشم.با یادآوری صحنه هر چند دقیقه یکبار چشمهایم را میبستم و رعشه ای رد میکردم.اگر مثل همیشه نمی ایستادم و در لحظه ای که اتوبوس از خط عابر پیاده رد شد من آنجا بودم؟میخورد به من؟ پرتم میکرد؟له و لورده میشدم و فاتحه؟و دوباره رعشه ودوباره عرق سرد.و دوباره تکرار.

در فاصله میدان مورد تصاف واقع شده!تا خانه خواهر شوهری(شام بهمراه خانواده خودم و داییم آنجا دعوت بودیم- با همسری فامیلیم بابا!)مدام به این قضه فکر میکردم.اتوبوس به من خورده.احتمالا پرت شده ام یک طرفی.مردم دور و برم جمع شده اند .کیفم روی دوشم بود و افتاده نزدیکم.(خداروشکر خیلی آنطرفترها نیفتاده وگرنه شناسایی نمیشدم!)هرکسی نظری میدهد.عده ای به اورژانس زنگ میزنند.یک نفر پیشنهاد میدهد مرا به بیمارستانی که آنطرف میدان است ببرند تا دیر نشده! و البته همه مخالفت میکنند چون شنیده اند مصدوم تصادفی را نباید حرکت داد ممکن است آسیب نخاعی ببیند!

صحنه بعد بیمارستان است.اورژانس آمد و به همان بیمارستان نزدیک میدان منتقل شدهام و روی تخت روان با سرعت به سمت اتاق عمل میروم.لامپهای بالای سرم را نمیبینم.بیهوشم!کیفم در گوشه ایستگاه پرستاری ولو شده.بعد از انتقال من به اتاق عمل  پرستار کیفم را برمیدارد  تا به خانواده ام خبر دهد. آخرین شماره گرفته شده را میگیرد.آخرین نفری که حرف زدم همسری بود.گفتم " تو کی میرسی؟ " گفت "حدودا یه ربع دیگه " و حالا نیم ساعت گذشته بود . پس حتما رسیده بود.

همه در خانه خواهر همسری جمعند.دایی با خانواده اش.خاله ها.و مامان اینا.خواهر شوهر 2 هم هست با دخترش از شهرستان آمده.همه در هم میلولند.بچه ها با هم در حال بازی و دویدن و بزرگترها حرف زدن و هراز چند گاهی دادی بر سر بچه هایشان.همسری احتمالا با ثنای بلبل زبان در حال بازی است. شاید هم با دایی حرف میزند.گوشی که زنگ میخورد نگاه میکند و میگوید"سمانه س!"ولی با شنیدن صدای فردی غریبه از شماره تاج سرش !یکه میخورد.با شنیدن " شما صاحب این شماره رو میشناسی؟ " و "چه نسبتس باهاشون دارین؟" هنوز درست نمیفهمد چه خاکی بر سرش شده!!!ولی با ادامه مکالمه و دادن آدرس بیمارستان دیگر حتما میفهمد!!ولی از حال نمیرود.سوسول نیست . مرد است ماشاالله !!چون همه دور هم جمعند با شنیدن " کدوم بیمارستان؟"ساکت میشوند.مادرم با گفتن " یا فاطمه زهرا " اشکش جاری میشود.(الهی قربونت برم که آخرشم خودت واسم میمونی!)

 ولوله میشود.هیچکس درست نمیداند چه شده؟آنهایی که حواسشان نبوده از بقیه میپرسند.ولی آنها هم نمیدانند.همسری بهم ریخته.پدرم و دایی میروند پارکینگ تا ماشین ها را بیاورند بیرون.در باره اینکه چه کسانی بیایند بیمارستان بحث است.

دلیل نصفه ماندن رویایم :

 این پست را دو بار نوشتم موقع سیو پرید.آخرش تو ورد نوشتم کپی کردم تا داشته باشم لااقل