چیزهایی که در این تعطیلات نتیجه گرفتیم:

1- ما فکر میکردیم خرید را بیشتر از هر کاری دوست داریم.ولی دیدن کاخ گلستان در یک جمعه معتدل از خرید بیشتر چسبید به جانمان.

2- ما فکر میکردیم همسری هستیم بهتر از برگ درخت!!!ولی دیدیم که همسری هم داریم بهتر از آب روان.هم صبح با ما آمد خرید هم شب ما را برد برای دیدن و پسندیدن لباس...

3- ما از پر شدن سطل آشغال خانه مان کیفور میشویم!!!لذت میبریم که پر شود و بدهیم دست همسری که ببرد پایین و ما بشوریمش و یک پلاستیک جدید درونش تعبیه کنیم!!!پر شدن سطل زباله یعنی ما میوه ای داریم که بخوریم .حوصله داشته ایم آشپزی کرده ایم  سالاد درست کرده ایم تخمه خورده ایم باهم و کلا حالمان خوب است...شاید بتوان رابطه ای با رفاه نسبی و میزان زباله تولیدی پیدا کرد!!!آدم گرسنه زباله دارد آیاااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟

4- همسری هنوز مارا به چشم یک دختر 18 ساله میبیند و لباسهای پیشنهادیش شدیدا تین ایجر است!!!مادرم با چشم و ابرو!!!:"اگر این یک دختر نوجوونه پس منم حتما یک خانم جوونم!!!"

5 - تلفن خانه مان قطع بود.شارژ موبایلم تمام شده بود و به معنای واقعی ارتباطم با همه جا قطع بود.لذتی بردم از دنیای بدون ارتباطات و چند ساعتی کتاب خواندم.خوش به حال اجدادمان!

6 - خط لب که میکشم میگه:زندایییی!!!توهم؟نگاهش که میکنم با تعجب میگه:وااااای توهم مثل مامانم رژ میزنی ، خط لب هم میکشی؟؟؟؟؟میمونم چی بگم!میگم عزیزم ما نسل خط لبیم!!!باید بکشییم.بعد با خودم فکر میکنم بسه دیگه جواد بازی.وعهد میکنم دیگه نکشم!!!

ادامه دارد اگر باز هم یادم بیاد...