قبل از هرچی:

پست قبل و این پست را دوبار کامل نوشتم.ولی متاسفانه در لحظه انتشار !!!!!!!پرید.ما ماندیم و یک دنیا بوی سوختگی!!!!!اینست که اصلا به دلم نمینشیند.

صحنه بعد : بیمارستان

مامان و خاله ها و احتمالا زندایی آمده اند.از مردهاهم آقاجون و دایی هستند و همسری.در دلش طوفان است.به خودش میپیچد.نمیتواند گریه کند.بیقرار است.از پدرم خجالت میکشد.اعصابش داغان !( داغون )است از دست همه.از دست پرستارها که جواب درستی نمیدهند.کجا ؟چطور ؟ این اتفاق افتاد؟واز دست من که بالاخره کار دست خودم دادم.چقدر گفته بود موقع رد شدن از خیابان حواسم را جمع کنم.دقت کنم.بگذارم اول ماشینهای دیوانه حرکت کنند بعد من رد شوم.چقدر گفته بود در خیابان زیر لب آواز نخوان!!دقت کن به دورو برت.ومن مثل همیشه گوش ندادم.اصلا عادتم همین است.به کدام حرفش گوش دادم که این بار دومش باشد.!!میدانست آخرش اینطور میشود.هزار بار گفته بود و من هر بار خنده ای بی خیال تحویلش دادم که "نگران چی هستی دیه رو میگیری حال میکنی" یا "تو که خوشبحالت میشه میری یه زن خوشگلتر میگیری!!"و او چه با تاسف نگاهم کرده بود و بعد یک کتک اساسی!!!

آخ داداشی هم آمده.بمیرم الهی .کنار دیوار ایستاده و به پهنای صورتش اشک میریزد.بر خلاف ظاهرش و زبانش دل دارد قد گنجشک!!!یاد دعواهای بچه گیهایمان بخیر.او هم یادش است.اصلا همین حالا هم به آنروزها پرت شده که او کوچک تر ازمن بود و قد و قواره اش بلندتر.به سنت خانوادگی برادر بود و قلدر.ومن چون بزرگتر بودم و شاگرد اول !!باید به من احترام میگذاشت!!!چون در درسها کمکش میکردم باید به فرمان من میبود که چقدر هم بود!همین که امتحانهایش تمام میشد دوباره تبدیل به همان کله خری میشد که بود!!و تمام تابستان دعوا میکردیم و کتک میخوردیم از مامان!حالا دارد برایم گریه میکند.بمیرم برایت داداشی!!!

در اتاق عمل باز میشود .همه دور دکتر جمع میشوند و دنبالش میآیند.پابپا!او هم عین فیلمها!!بالاخره زبانش باز میشود"هرکاری تونستیم کردیم.بقیه اش با خداست"

همه وا میروند.