خوب اینو بگم که جمعه تولدم بود.و خداوند در چندین سال قبل!!!در روزی بسان جمعه دختری از جنس نور و آب را به پدر ومادرش هدیه کرد تا بدانند زندگی چقدر زیباست و آن دختر کسی نبود جز من!!!به پاس همه خوبیهایشان و صبرشان هدیه ای بینهایت باارزش!!!خوب دیگه بالاخره یکی مارو تحویل بگیره!!!

ممنون ، ممنون، مرسی ، قربان شما،ایشاللا عروسی بچه هاتون جبران کنم!

قبل از ازدواج همیشه یک تولد ساده و کیکی و شمعی و کادویی برگزار میکردیم و تمام...

بعد از نامزدی و عروسی بود که هرسال یه جور خاصی سورپرایز میشدم و همسری خودش رو میکشت تا غافلگیرم کنه.کاراش خیلی جالب بود.بعضیهاش  اونقدر تابلو بود که نگو.مثلا:

سال 84 نامزد بودیم :

- از بعد از ظهر خونه مابود.مثل مرغ پر کنده میرفت می اومد.چون اولین سالی بود که باهم بودیم مثلا میخواست خیلی بکر باشه.منم که خوب میدونستم تولدمه یادم که نرفته بود !!!تو کار خواهرام دقیق شده بودم و تلاطم رو احساس میکردم.نمیدونم واسه چی یهو رفتم کشو خواهرم رو باز کردم و دیدم که بلهههههه!یک کادو بغاییت زیبا بسته بندی سده و روبان زده اونجاست.کله قند بود که تو دلم آب میشد!!!خلاصه شب شد و مهمون هم داشتیم.عموم اینا اومدن و اینم با خواهرش اینا هماهنگ که اونا کیک رو بگیرن بیارن .خلاصه که تولد انجام شد و منم مثلا نمیدونستم و کادوش هم یه جعبه جواهرات خیلی ماه با یک سکه توش و دو تا بلیط تئاتر فنز بود که تئاترش هم محشر بود.

- سال 85 اولین سالی که خونه خودمون بودیم:

تازه اسباب کشی کرده بودیم و خونه مونم خیلی مرتب نبود.بد هم نبود البته.خواهرم بعد از ظهری زنگ زد که بیا بریم خرید.گفتم باشه.ته دلم حس میکردم همسری با خواهر هماهنگ کرده که من و ببره بیرون و اون بیاد بساط سورپرایز و علم کنه.ساعت نزدیک 6 شد و خواهرم اومد دنبالم.منتظر بودیم آسانسور بیاد بالا که دیدم گیر کرد تو یه طبقه.و هی میاومد بالا میرفت پایین.و در باز نمیشد.خواهرم گفت بیا از پله بریم .گفتم نه بابا بزار ببینیم کیه طفلک شاید کمک بخواد!!!آسانسور اومد بالا و در باز شد و دیدیم که بععععععععله همسر محترم با کیک و بادکنک و کلی وسایل دیگه از آسانسور اومد بیرون.یعنی آیییییییییی خندیدیم آی خندیدیم!!!ما رفتیم خرید تا اون به کاراش برسه!!!

سال 86 و 87 رو تو رستوران و بیرون سپری کردیم و زیاد چیز خاصی نبود.جالبترینش 88 بود که خیییییییییلی قشنگ بود و تا ابد تو ذهنم میمونه:

 


تازه سر کار میرفتم.و صبح تولدم هم طبق معمول!یکی از دوستام وسط روز زنگ زد و من رو به کافی شاپ دعوت کرد به مناسبت تولدم.با اون هماهنگ کردم و قرار گذاشتیم.ساعت حدود 4 زدم بیرن و رفتم به محل قرار و نشستیم گل گفتیم گل شنفتیم...خیلی خوش گذشت بهمون و کلی پیاده اومدیم و حرف زدیم.موقع خوردن بسیتنی ، موقع پیاده روی همه ش همسری زگ میزد که کجایی ؟ کی میای؟کی میرسی؟منم چند باری جواب دادم و دیگه آخراش داغ کردم که "دارم میام دیگه چیکار داری آخه؟"_ب کمی لحن عصبانی!!!_تو اتوبوس و تاکسی هم باز زنگ میزد و میخواست دقیق بدونه کی میرسم!!!!

بالاخره رسیدم و درو باز کردم و وااااااااااااااااااااااااای!27 تا شمع شبیه گل رو تو کل خونه به فواصل معین!!!روشن کرده بود.کف خونه رو گل خشک ریخته بود.خونه تاریک ، شمعها روشن ، یک آهنگ خیییییییییلی ماه گذاشته بود و خودشم دوربین به دست جلوی در ایستاده بود و منم که خرکیییییییییییییف!!!و متعجب!خداییش واقعا ایندفعه موفق شد و اصلا اصلا فکرش رو هم نمیکردم!اون سال با دوستاش یک کاری شروع کرده ودن و سرش خیلی شلوغ بود و فکر میکردم فقط فوقش یه کادو بگیره و کیک که اصلا!!!ولی با این کارش واقعا خوشحال شدم.تو خونه وسط شمعها میچرخیدم و کلی حال میکردم!کیک رو آورد و بجای شامپاین!!!دلستر ریخته بود تو گیلاس!!!که کلی خندیدم بهش!و بعد کادو مو باز کردم که حوله برام خریده بود!!!و بعد شروع کردم همه شمعهارو فوت کردم دونه دونه و تو آخرین فوت آرزو کردم و بعدشم کلی باهم رقصیدیم!!!خیلی شب خوبی بود .جالبش این بود که اونروز رو کلا مرخصی گرفته بود واسه آماده سازی خونه و برای هر شمع چون شاخه هاش بلند بود رفته بود از یه ساندویچی 27 تا شیشه نوشابه!!!گرفته بود و دورش و یه نوار کاغذ کادو پیچیده بود و گلها رو گذاشته بود تو ی شیشه ها!!!هر گل تو یه شیشه!!!

بعدش پدرمون دراومد تا اون شمعهارو از روی فرش و شیشه ها تمیز کنیم.مامان اینا که اومدن و فضارو دیدن کلی ذوق کردن و من هم که رو ابرا سیر میکردم...

خاطره تولد 88 برام خیلی جاودانه شد...

89 هم جالب بود.ولی دیگه سرتون و درد نمیارم...