مهمونی سپری شد در نهایت شیکی و باکلاسی!!!وهمه به سلیقه بی حد و حصر ما تبریکات فراوانی حواله کردن و کلی سفارش گرفتیم واسه مهمانیهای مفصلی که احتیاج به کلاس داشته باشد مثل پاگشاهای آینده دخترپسران مجرد فامیل در برابر فامیلهای جدید.ولی رو نکردم که تمام هنرم رو از کجا آوردم.گفتم میرن یاد میگیرن دستمون رو میشه!!!والللللا!

در این چند روز هم به طور کامل نقش یک خواهر شوهر زبل و مفید رو بازی کردم و برای خرید لباس عروس و سایر اقلام عروس!!!قدم رنجه نمودم و نظر نافذم رو ارائه دادم و کلی حال نمودم!!!خداییش خواهر شوهرای قدیمی چه اعجوبه هایی بودن و بدتر از اونا شوهرای قدیمی چه پخمه هایی بودن که گوش به فرمان خواهرها چه آتیشایی میسوزوندن!

یک عدد سوتی هم دادم!شنبه که برای خرید سایر اقلام عروس!!!رفتیم بیرون بنده  با حفظ سمت نقش راننده رو هم داشتم و در حین پارک ماشین در یک پارکینگ عمومی در قسمت راننده رو  اندکی به یک ستون مالوندم و رنگش رفت!و کلی خندیدیم!!!آخه با حال بود!من کلا تو پارک کردن بسی مشکل دارم!!!

جمعه هم از صبح در جوار همسر و دوستان یونیور سیتی رفتیم فشم و حال خوش برفت و تا عصر اونجا بودیم.

ما همچنین پی بردیم که ساکنان شرق تهران بسی مذهبی تر از غربیها هستند و تا ساعت 1.5 بعد از نیمه شب حوالی میدان شهدا و میدان خراسان و ... ترافیک بود در حد مرگ.در شبانه گردی شب نیمه شعبان اون طرفا خیلی شلوغتر و چراغان تر و روشنتر بود.از غرب که رفتیم خبری نبود آنچنان!

در حین همان شبگردی دیدیم که چند نوجوان سوار یک پراید با اهنگ بندری عهد دقیانوس با ولوم بالا!در حین رقص در داخل اتولشون به طور هماهنگ - یعنی باهم میرفتن چپ و با هم میرفتن راست!!!و دستاشون و میبردن با لا و پایین! - تحت پیگرد دو برادر موتور سوار قرار گرفتن و متوقف شدن و بی سیم زدن و پیاده شدن و کوفتشون شد و الآن باباهاشون میان و نفری یه پس گردنی و مطمئنا دیگه تا مدتی از ماشین خبری نیست و ...چراااااااا؟؟؟آخه کاری به کار بقیه نداشتن .نمیدونم!چی بگم؟؟؟انجام وظیفه بود شاید!آخه شب جشن بود مثلا!پس کی شادی؟اصلا مگه این رقص داخل ماشین شادیه؟؟؟بچه های جلف!!!

و در آخر اینکه با همسری در قهر ملایم بسر میبریم.پریشب خونه مامانینا بودیم .ظهر دیروز رفتیم خونه مون جهت امر دوش گیری و اندکی رتق و فتق امور که ساعت 4 میگم "بریم دیگه من گشنمه بریم اونجا نهار بخوریم"برگشته به من میگه"شکمویی ها!!!"

من و میگی اصلا موندم چی بگم!و طبق همه این موارد که سکوت میکنم ساکت شدم و اشکام پله پله چکیدن گرفت!و اون طبق معمول نفهمید چرا و همه ش میگفت به خدا شوخی کردم و هی هم بهم فحش داد که احمقی و ...منم که سکوت سکوت سکوت!!!شب هم که رفتیم بیرون و شربت و شیرینی میگرفت من نمیخوردم و آخرش بهش گفتم" نمیخورم بهم میگی شکمو حالا بخورم چی مگی؟؟؟؟؟؟"تازه فهمید من هنوز قهرم...در نهایت بچه بازی قهر تا امروز صبح ادامه دارد...

پی نوشت1:مامانینا رفتن مسافرت ما موندیم خونه شون و شبا ماشین و میندازیم حیاط و در آوردنش واسه من سخته!!!ایشون صبحها قبل از اینکه بره سرکار درش میاره و میزاره تو کوچه تا من اومدنی سر کار بیارمش!!!آخرشم دیگه!

پی نوشت 2 : این ستایش هم خوب مردم مصیبت پرست  ما رو سر کار گذاشته ها!یعنی ملت منتظرن یکی کوه مصیبیت سرش هوار بشه و سیاوش وار از این آتش سالم بیرون بیاد و بچه های دکتر مهندس تحویل جامعه بده بعد بشه سمبل مقاومت!!!حالا ببینین!اینم آخرش همینحوری میشه!آخر سریال ستایش نشسته رو یه صندلی و احتمالا بچه ها و نوه هاش همه تحصیلکرده و خوب و خوش تیپ و مهربون و خوشبخت و ...دور ستایش و گرفتن و اینم با افتخاااااار!!!نقش بزرگ خانواده رو داره و کلی ما ازش درس عبرت میگیریم و سعی میکنیم مثل اون باشیم تا در پیری خوشبخت و شاد باشیم!!!

اینارو گفتم که بگم : اونوقتایی که طاهر تو کما بوده !!!نوه عمم داشتن با شوهرش میرفته قم همینجوری زیارت و...بعد مادر شوهرش برگشته با یک حالت خالصانه ای گفته " تورو خدا واسه طاهرم دعا کن خوب بشه!!!"تعجبواقعا مملکته داریم؟؟؟؟؟