سه شنبه ست .امروز بلیط سینماها نیم بهاست.شاید بعد ازظهر بریم "ورود آقایان ممنوع" رو ببینیم شاید!

دیروز رفتیم افتتاحیه برند " توت طلایی " که تو پاسداران شروع به کار کرده.یه جور بستنی با پایه ماست هست که طعمش بد نبود.دوست همکارم دعوتمون کرده بود برای افتتاحیه!و من  و همسری و خواهرم هلک و هلک !!!

یه زوج شروع به کار کردن با هم.اول که رفتیم برقاشون رفته بود .فک کن چه قدر بدشانس!!!ولی هردو خیلی آروم و با خنده منتظر وصل برق بودن.خودم رو که گذاشتم جای اونا دیدم من اگر تو این شرایط بودم و تو این روز برق میرفت شدیدا عصب میشدم و پاچه هر کی از کنارم رد میشد و میگرفتم!!!و اول از همه همسر بیچاره رو!چرا؟ نمیدونم!ولی مدتهاست کنترلی روی اعصابم ندارم و خیلی نگرانم!خیلی سعی میکنم آروم باشم ولی...

چند وقتیه یه ترس موهوم رسوخ کرده تو تمام وحودم!ترس از آینده نامعلوم.نه مالی و امکانات زندگی نه!اون و که دیگه کلا بوسیدم گذاشتم کنار!و ایمان آوردم که خدا - اگه خوابش نبرده باشه!-فعلا  هیچ تصمیمی نداره مبنی بر اینکه گوشه چشمی هم به ما کنه و وقتی نمیخواد زور که نداریم !اگه اینجوری خوشه حرفی نیست!!!

ترسم بیشتر به خاطر حوادث نامعلومیه که پیش میاد و جسممون رو در گیر میکنه!تصادف ، بیماری ، و اگر خنده تون نگیره قتل و اسید پاشی!!!میدونم همه این افکار تحت تاثیر جو اجتماعه ولی به هیچ وجه از خودم دور نمیبینم.تصادف که هر لحظه امکانش هست.بیماری هم.بقیه موارد هم تو این شهر گل و بلبل که شده نقل و نبات.

چند وقته سمت راست سرم دردهای 10 ثانیه ای رو تجربه میکنه که داره نگرانم میکنه!همسری نمیدونه و اگه بفهمه بیچاره میشم ...از پروسه دکتر و ...متنفرم.حس میکنم دردهای ناشناخته آدم و میریزه بیرون و بدتره...داشتم فکر میکردم اگه تومور باشه چی میشه و من باید چکار کنم؟؟؟کلا من عاشق اینم که آینده رو پیش بینی کنم ...

وقتی آدمایی رو میبینم یا سرگذشتشون رو میخونم که مثل من بودن سالم سالم!و با یه تصادف یه کینه بی ریشه!یه حادثه!جسمشون رو از دست میدن ، قطع نخاع میشن ، چهره شون ، چشماشون و... رو از دست میدن چه تضمینیه من دچار نشم؟؟؟

یک جایی تو همین دهکده جهانی!خوندم یک مردی تو همدان با یک زنی!رابطه داشته و زنه به قصد انتقام میره خونه مرده و زنش رو با یک ضربه بیهوش میکنه و یک سطل اسید رو خالی میکنه رو بدن و صورت زن.خدای من!یعنی وحشیتر از ما آدمها موجود دیگه ای هم آفریدی؟؟؟زنه تمام اجزای بدنش ، چشماش ، بینیش ، حتی گوشهاش رو هم از دست داده بود!!!حتی بدنش پوستی نداره که ازش واسه ترمیم و درمان استفاده بشه.عکس قبلش رو دیدم!!!زیبا زیبا زیبا!بچه ش هم بی نصیب نبود و قسمتهایی از بدنش سوخته بود!!!به چه جرمی؟؟؟به جرم داشتن یک شوهر احمق هوسباز آشغال!!!خدایاااااااااااااااااا!چقدر تو صبر داری؟؟؟؟؟؟

پی نوشت:ببخشید خیلی حالم این روزها بده.پستهای قبلیم رو که میخوندم دیدم چه خوب تونستم در نهایت قاط زدن روح و روان اینهمه وقایع رو خوب و شیرین توصیف کنم!گاهی  حتی در دنیای مجازی هم نقاب میزنیم.چقدر بد...