جهت امر خطیر پز دادن و اهل مطالعه بودنمان بگم که کتاب "دالان بهشت "از نازی صفوی رو خوندم.برای رهایی از آشفتگیهای فکری من همیشه کتاب رو انتخاب میکنم.مخصوصا کتابهایی که نیاز به فکر نداشته باشه و ذهن رو بازی نده.ایرانی هم باشه چون خارجیا اسم شخصیتهاشون سخته منم حوصله یادآوری ندارم کی چکاره س!!!!

دالان بهشت کتاب خوبیه که در زمره رمانهای موفق هست و چندین بار تجدید چاپ شده و علیرغم ایرانی بودنش کتاب جذابیه که به خوندنش می ارزه.ومن دارم کتاب دیگه ای از همین نویسنده رو با نام "برزخ اما بهشت " رو تو مواقع بیکاریم میخونم.

و اینکه دیشب تو مهمونی خونه داییم موفق به دیدار یکی از شخصیتهای کتابهای ابتداییمون شدیم."دهقان فداکار"

دایی من آدم جالبیه و با کلی آدرس و نشونی رفته و ریزعلی رو پیدا کرده تو یکی از محلات کرج و تریپ رفت و آمد باهاش برداشته و رفته خونش و حالا هم ریزعلی خواجوی رو به مهمونی ترخیص پسرش از سربازی دعوت کرده بود و ما کلی باهاش عکس گرفتیم.پیرمردی بامزه و دلنشین.حیف که هنوز بلد نیستم عکس بزارم.-حوصله یادگرفتنش و ندارم!!!-

 پسر کوچیک داییم هم اون وسط برگشته میگه :خانمها آقایون برای مراسم بعدی قصد داریم چوپان دروغگو رو دعوت کنیم!!!و همه اون رگشون ! بالا زد که ای بابا چوپان دروغگو زیاده و فداکاری کم شده و ...ای بابا!!!و قرار شد یه زنگ بزنن هلند لااقل پترس و دعوت کنن!اینم از فامیل با نمک ما!!!!

و اینکه من بالاخره لباس گرفتم و راحت گردیدم بسی.انگار یک بار چند تنی از دوشم برداشتن..ولی اصلا حوصله عروسی و جشن و ... رو ندارم.ماه رمضون رو که اصصصصصصصصلا حالش و ندارم.حوصله گرسنگی و تشنگی و دعاهایی که سالهاست دم افطار دلمون و بهشون خوش کردیم و انگار نه انگار...بگذریم.