چند نفر از دوستانم که  پستهای رویا را خواندند مرا به غم آلود بودن متهم کردند.و اینکه اصولا چرا باید بجای پیش بینی های قشنگ  و مثبت در مورد آینده و زندگی فکرمان را به سمت اینگونه حوادث ناگوار ببریم  و بیخود و بیجهت انرژی های درونمان را صرف نا ملایمات فکری کنیم!(عین کلمات)

راستش من خودم هم نمیدانم چرا این افکار گاهی به سراغم میآید.و فکر کردن به بعدش برایم اینقدر مهم است.شاید چون میخواهم خودم همه چیز را لااقل پیش بینی کنم و وقتی با آن روبرو شدم پیش خودم بگویم :"اینو حدس زده بودم"و خیلی سورپرایز نشوم از اتفاقات.

  یک دلیل آن رویا هم شاید اتفاقی باشد که حدود 4 سال پیش برای یکی از اقوام همسایه مادرم اتفاق افتاد که در روحیه من تاثیر منفی زیادی داشت.اتفاق از این قرار بود که خانم جوانی در آستانه وضع حمل به کما رفت.البته بچه اش خوشبختانه سالم به دنیا آمد ولی آن زن نازنین به یک کمای 3 ساله رفت.بعد از حدود 3 ماه (کمتر یا بیشتر ) پدرش تاب این درد را نیاورد و فوت شد.و دختر در خانه مادرش ماند و توسط مادر مسنش پرستاری میشد و کودک را هم پدرش برد و فکر میکنم حالا 3.5 سال یا بیشتر داشته باشد. دورادور از حال آن خانم میپرسیدم و اینکه آیا حرکتی کرده یا علائمی مبنی بر به هوش آمدنش هست یا خیر؟تا اینکه حدود 1 سال بعد از به کما رفتن زن ، همسر وفادارش!با اجازه دادگاه ازدواج کرد!به همین راحتی!باور کنید الآن که دارم این جریان را اینجا و بعد از 3 سال مینویسم هنوز هم دلم میلرزد و میخواهم گریه کنم.ازدواج کرد!رها کرد زنی را که برای بدنیا آمدن کودکی که متعلق به هردو بود روی تخت افتاده بود و به دست مادرش سپرد و خود به دنبال زندگی دیگری رفت.البته طلاقش نداد ها!!!فقط چون برای خود حق زندگی قائل بود از حق قانونی و شرعی خود استفاده کرد. و اینکه اجازه نداشت زن را طلاق بدهد و وقتی زن به هوش میآمد همسر وی بود و ....

 میدانم زیادی به این موضوع گیر داده ام.حق مرد است زندگی کند.اصلا شاید زن هیچ وقت بهوش نمی آمد.آنوقت چه؟کار خلاف شرع هم نکرده.ولی چند وقتی است شنیده ام آن زن به هوش آمده و چشمهایش را باز کرده ولی در مورد سطح هوشیاریش اطلاع ندارم.شاید هنوز نفهمیده دورو برش چه خبر است؟هنوز نفهمیده زندگی دیگر مثل سابق نیست.هنوز نفهمیده همسرش دیگر فقط متعلق به او نیست.هنوز نفهمیده دیگر پدری ندارد که تکیه گاه روزهای سختش باشد.هنوز نفهمیده روزهای سختش تازه شروع میشود که باید به نیمی از عشق همسرش اکتفا کند و توقع زیادی نداشته باشد.چه خواهد دید و چه خواهد شنید و چه خواهد کشید خدا میداند.

شاید تمام مردان این دنیا بر اساس ذات وجودی و آفرینششان باید هم این نوع رفتار کنند و باید هم حق زندگی داشته باشند و بر اساس همان ذات وجودی و آفرینش زن است که سالها مرد بیمار و ناتوانشان را پرستاری و مراقبت میکنند هرچند خسته شده باشند ،هرچند جوان و زیبا باشند ، هرچند خودشان نخواهند ولی به خاطر دید جامعه باید!اینکاررا انجام دهند(نمونه زنده اش موجود است)!

بعد التحریر 1: من همسرم را تافته جدا بافته تصور کردم چون در رویایم مجازم هرچند شاید این طور نباشد!( آرزو بر جوانان عیب نیست)