نزدیک که نه دقیقا شش ساله که مزدوج شدیم و دو ماه دیگه سالگردشه!اون اوایل یه مدت گیر دادن که زود بچه دار بشین زود بزرگ بشه و از این حرفای صد تا یه غاز که ردش کردیم زیر سبیلی و وقتی دیدن که آب در هاون کوبیدنه بی خیالمون شدن.

یه دو سه سالی گذشت تا دوباره شروع کردن و ماهم اینبار بهانه مون عروسی برادره بود که بزارین ردبشه بعد!حالا هم که عروسی تموم شده و میبینن انگار نه انگار دوباره شروع کردن و این دفعه سعی دارن احساسات بشر دوستانه مارو قلقلک بدن که حسرت به دلمون مونده و فلان و ...

از جلوی مغازه نی نی فروشی !جرات نداریم رد بشیم!کلهم اجمعین آه میکشن و صدای جوجو لو و موجولو گفتنشون خیابون و برمیداره!انگار هفت نسلشون بجه ندیدن!و در این بین فحش هم نثار ما میکنن البته!که خاک برسرت و بیعرضه ای و ...که البته باز هم ما حساب نمیکنیم چندان!!!خواهرم که کلهم دیگه ناامید شده و داره رو مخ زن داداش جدید کار میکنه ومعتقده باید بیخیال من بشن چون از اون طرف امید بیشتری هست!!!

حالا در این بین قوم همسر تز فرمودن که ما دختر نمیخواهیم!!!نه که 4 تا نوه دختر دارن سفارش دادن پسر باشه لطفا!!!نه اینکه ما دست بکاریم میخوان تا سرد نشده مطمئن بشن.ما هم گفتیم چشم!سفارش دادیم واستون!اسمش و امر بفرمایین!والللللا!!!

یک زمانی بچه داشتن رو خیلی از خودم دور میدیدم.کو تا بچه؟دوست دارم بهش احساس نیاز کنم...دوست دارم با تمام وجودم کمبودش و حس کنم تا بعدش حتی یک لحظه پشیمون نشم...نمیخوام به مصداق جمله شریفه آش کشک خاله مجبور بشم!نمیخوام حتی ذره ای تردید در بودن یا نبودنش داشته باشم...

همه اینها به کنار. یکی نیست به سفارش دهندگان بگه :اصلا برای به وجود اومدن یک نی نی دو نفر لازمه فک کنم!که یکیش الآن اصلا موجود نمیباشد!!!بنده بی تقصیرم کللا!!!