فردا 7 سال میگذره از روزی که بنده با کله به درون مستراح ازدواج غلتیدم!سال 83 بود.ومن در اوج جوانی با یک دنیا احساسات در پیتی از ازدواج!

یک اشکال بزرگی که همیشه به خودم وارد میدونم و همیشه خودم را بابتش ملامت میکنم اینه که هیچ وقت دوست پسر رو تجربه نکردم!همیشه مثل یک گاو!رفتم و اومدم!در تمام مدت تحصیل در دانشگاه که پا رو از جاده راستی و درستی بیرون نگذاشتم خیر سرم!و همیشه با پسرها مثل یه کوه یییییییخ مواجه میشدم.طوری که حالا هم کنایه هاش و بهم میزنن بعضی از همون پسرها!البته به یکی از همون خودشون!!! هم گفتم که من فقط ظاهرم پر از غرور بود و در پشت این چهره خشنم قلبی از طلا داشتم که چشم بصیرت میخواست و اگر فقط کمی سعی و اصرار و ابرام میکرد میتونست قلب من و به راحتی تسخیر کنه!چون خیلی احساساتی بودم!بگذریم!!!

دوره دبیرستان که اصلا هیچچچچچی!هاپویی بودم واسه خودم!!!کسی جرات داشت به من پیشنهاد بده یا شماره بخواد ازم؟یک بار یکی از دوستان فامیلمون به فامیلمون و اون هم به خواهرش و خواهرش هم به من گفت:این دختره هم خودش هاپوه هم چشاش!!! ومن تا مدتها رو ابرا بودم که چه جذبه ای دارم!خاک تو سرم نه؟؟؟

چرا اینا رو گفتم؟واسه اینکه به نظرم دوست پسر-یا دختر واسه پسرها فرقی نمیکنه-  داشتن به رفتار آدم در قبال همسر آینده ش جهت میده.دید آدم رو بسی باز میکنه.اینکه رفتار آدمای مختلف رو ببینی و مقایسه کنی بهت قدرت انتخاب برترین رو میده بی شک.

به نظرم دخترهاییکه با پسرها بیشتر رفت و آمد داشتن تو زندگی مشترکشون خیلی موفق تر بودن.از انتخاب بگیر تا خود زندگی.حالا شما تصور کن منی که با پسری جز برادرم مراوده نداشتم تازه اونم نه در حد صمیمی ،و حتی تو فامیل هم روابط بسیار محدوده .و همسری که بدتر از من ، من اولین کیس زندگیش هستم و بقول خودش از بچگیش فقط من تو ذهنش بودم و نخواسته بهم خیانت کنه!!!سبزچه آش شله قلمکاری بشه و چند سال طول میکشه این آش جا بیفته!روز بروز هم البته بوی خامیش بیشتر میاد انگار!

خلاصه اینکه حتما حتما حتما اگر بچه داشته باشم در آینده به هیچ عنوان روابطش رو محدود نخواهم کرد و میگزارم زیر نظر خودم تجربه کنه همه چیو!

یکی نیست بگه تو خودت و تو زحمت ننداز بچه های نسل بعد به نظارت شما تره هم خورد نخواهند کرد!بلههههههه میدونم!دلم و که میتونم خوش کنم!!!

پ.1:در این مورد کلی حرف دارم.شاید وقتی دیگر...