چند شب پیش افتاده بودیم رو دور تعریف خاطرات و کلی از بچگیها و نوجوونیهامون میگفتیم و میخندیدیم و حرص میخوردیم.

میگفت : تا یکی دو ماه اول که پ ر ی و د میشده مامانش اصلا نفهمیده بوده و دیگه فک کنین این بیچاره با چه بدبختی سر میکرده.روش هم نمیشده بره دردش و به مامانش بگه.تازه بعد دو سه ماه  به دوستش میگه و اون هم این و روشنش میکنه که وسیله ای هست به نام فلان و اینجوری استفاده میشه و...بعد این آدم یوووول رفته خریده و برعکس استفاده میکرده و کلی هم سر اون عذاب کشیده چون میچسبیده بهش و بعد از چند ماه باز دوباره یکی روشنش میکنه که از اونوریه!!!و این راحت میشه دیگه!!!

میدونم که همین آدم از 12 سالگی به تعداد موهای سرش دوست پسر داشته ،رنگ و وارنگ. همزمان چند تا و همون مادر که مساله به اون مهمی دخترش رو یکسال نفهمیده بوده !!!از همون اول در جریان این رفت و آمدهای دخترش بوده و هربار کلی دعوا و کتک کاری و... و اینم کار خودش و میکرده.مادرش به سختگیری معروف بود و نمیگذاشت این دوتا خواهر حتی یک تکه لوازم آرایش داشته باشن !تا این حد!و دخترا هم اون پشت کار خودشون و میکردن و با هم متحد بودن!!دختر کوچیکه 3 سال پیش با دوستش عروسی کرد و بارداره الآن .اینم بعد از n تا امتحان کیس های مختلف قراره بزودی نامزد کنه!جالبه همچنان مادرش میگه:برادر دوستشه!!!ما هم که ...بلا نسبت!!!