صبح که بیدار شدم خونه تاریک تاریک بود.فهمیدم اومدن.ابرهایی که اینهمه انتظارشون و کشیده بودم.چند ماهی هست منتظرم صبح که چشمام و باز کردم باشن.قربونتون برم ممممممممممن...

میشه تو همچین روزی بادگیر و شلوار گرمکن بپوشی و کتونی پا کنی و بری تو همین پارک نزدیک راه بری راه بری ، بدویی ...خیس بشی خیس خیس بعد سردت بشه ولی برنگردی خونه همین جوری زیر بارون بدوی .

چراغارو خاموش کن   هوا هوای درده

دوست ندارم ببینی  چشمی که گریه کرده

چراغارو خاموش کن  سرگرم گریه باشم

میخوام بروم نیاری   باید ازت جدا شم

فکر نبودن تو         دنیام و میسوزونه

چراغارو خاموش کن چشم و چراغ خوووووووووووووونه

یه خورده آرومم کن      نشون نده که سردی

حالا وقت دروغه    بگو که برمیگردی

آآآآآآآاخ که بعد چند ساعت برگردی در حالیکه سرت داره سنگین میشه و بدنت کم کم داره درد میکنه.انگار داری سرما میخوری.یه دوش بگیری زیر آب گرم چشاتو ببندی وبعدم... تب کنی و بری زیر پتو اون حالت خلسه همراه با درد بدن زیر پتو که نمیتونی اینور اونور بچرخی چققققققققدر لذت داره برام.بعد یکی پیدا بشه برام سوپ درست کنه منم خواااااااااب خواب باشم و هی تو خواب و بیداری از خواب بپرم نفهمم کجام نفهمم دور وبرم چه خبره.همینجوری هم بباره هی بباره...

ولی افسوس که باید برم سر کار و من خیلی دیر مریض میشم.ااااااااه...

×××دارم اون آهنگ تیتر و گوش میدم...