در آرامش بمانید...

بارها و بارها خواستم از محله قدیمی مون براتون بنویسم.بارها پست مربوطه رو نوشتم و بعدش هم سیو کردم و از خوندنش لذت بردم حتی...

توی اون پست خیالی مینوشتم که خونه ما توی یه کوچه 8 متری باصفا بود با کلی درخت در دو طرف و 11 تا خونه کوچیک و بزرگ که همه به سبک ویلایی ساخته شده بودن و جدیدترین همسایه مون 10 سالی میشد که باهامون بود.همه قدیمی و شناخته شده بودن.خانمها خودشون یه گروه بودن که با هم ورزش میرفتن و گاهی اردوهای زیارتی و سیاحتی.تو تمام مراسمات - اعم از عروسی و عزا و نذری و ...-همه شرکت میکردن درست عین سریالهای تلویزیونی...

ما بچه ها با هم بزرگ شدیم با هم مدرسه میرفتیم با هم بازی میکردیم با هم قهر و آشتی داشتیم درست عین فیلما...واسه عروسی های ماها بیشتر مهمونامون همسایه هامون و بچه های ازدواج کرده و نکرده شون بودن دخترا و پسرا و عروسها و دامادها.تو عروسی برادرم پسرای کوچه که همسن و سال بودن حالا بزرگ شده بودن و تو عروسی ترکوندن بهترین قسمت فیلمشم رقصش با دوستای بچه گیشه...

خونه مون و خیلی دوست داشتم .یه حیاط تقریبا بزرگ داشت با درختهای انگور و انجیر و یه بوته یاس خیلی بزرگ که مادر بزرگم اون اوایل کاشته بود و عطرش شبهای بهاری کوچه مون و پر میکرد.صبحها که میخواستم برم مدرسه سینی صبحانه مو برمیداشتم و میرفتم تو بالکن و با صدای گنجشکا و عطر یاس صبحانه میخوردم.

پارسال وقتی به دلیل یکسری مشکلات اونجا رو فروختیم و اومدیم این خونه مدام دلم با اونجا بود.همه ش خواب اونجا رو میدیدم و همه ش یاد بازیهای کودکی و همبازیها بودم.

اما از دیروز تمااااااااام خوابهای بچه گیم تموم شد.تماااام خاطراتم و فراموش کردم.همه ی همه ی وابستگیم و دور ریختم و دیگه حتی عطر یاسهامونم یادم نمیاد.

از دیروز که مالک جدید گودبرداری غیر اصولی کرد و مهندس ناظر احمق و احتمالا پولکیش هم زیر سبیلی همه چی و رد کردن و دیوار همسایه مهربون 30 سالمون رو سرشون آوار شد و زنش که همدم تنهاییهای مادرم بود ،دختر سومیش که همسن خواهرم بود و چه روزهایی زیر درخت انجیر حیاط ما پچ پچ میکردن و هر بار مادربزرگم غرغر میکرد که حرفاشون تمومی نداره + دختر 5 ماهش و دختر کوچولوی 17 سالش که وقتی به دنیا اومد چقققققدر خوشحال بودیم و براش اسم انتخاب میکردیم رفتن...خونشون خراب شد و زندگیشون داغون شد و وابستگیهامون هم مثل عمر اونها تموم شد.

کاش یکمی بیشتر از یکمی وجدان داشتیم...

/ 0 نظر / 10 بازدید