92/1/26

سال پیش در همین روز بود که نمیدونستم از دلهره هام باید با کی بگم؟با همسر که اصلا!چون راضی نبود به هیچ وجه!و به زور راضیش کرده بودم.با خانواده خودم هم میخواستم طی فرآیند خاصی خبر بدم!بیبی چک رو هم چند بار ماههای قبل امتحان کرده بودم و میترسیدم ناامید بشم...

فرداش روز 26 ام  قرار بود بریم بازدید گلخونه یکی از پیمانکارها و ایده بگیریم واسه ساختن گلخونه منطقه.

حین  بازدید از گلخونه چشمم خورد به بوته های بن سای و دلم گرفت.آخه مدتها بود با خودم عهد کرده بودم همزمان با وجود یافتن یک فرشته در دلم،یک بوته بن سای پرورش بدم و همسن فرشته م بزرگش کنم...

و برای منی که در زندگی روزمره حتی به نشونه ها دقت میکنم اهدای یک بوته کوچیک نارون که قرار بود تبدیل بشه به درختچه بن سای از طرف اون پیمانکار گرامی همون نشونه ای بود که منتظرش بودم و ...

و روز 26 ام بود که دو خط قرمز موازی روی یک صفحه سفید تمام قلب و روح و عشق من رو نثار موجودی کرد که امشب وقتی آروم گرفت و بخواب ناز رفت تو صورت ماهش خیره شدم و خدارو هزاران بآر بخاطرش شکر کردم.آخه تو چجوری اینهمه عشق و با خودت به قلب من آوردی؟تو از کدوم دنیا اومدی که نگاه معصومت من رو زیر و رو میکنه؟خدایا به من و ما لیاقت بده تا فرشته ات را فرشته وار پرورش دهیم.آمین.

/ 2 نظر / 21 بازدید
سما

سمانه جون سلام نمي دونم منو يادت هست يا نه اما امروز اومدم و يادت كرده بودم البته چند وقتي بود به يادت بودم و گمت كرده بودم قدم نو رسيده مبارك باشه ايشالا زير سايه پدر و مادر حفظ بشه پس پسر ناز شما با پسر ناز من همسنه و با هم مي رن مدرسه پسر كوچولو من الان 7 ماهشه و خوردني و كشتني از بس منو اذيت مي كنه ادرس ايميل بده عكسشو برات بفرستم البته اگه دوست داري[ماچ]

برای تو

حست رو می تونم درک کنم وقتی اون دو خط موازی رو دیدی واقعا مادر شدن حس قشنگیه و بغل گرفتن و نگاه کردن به اون کوچولوهای معصوم امیدوارم که همه لایق باشیم و بتونیم فرزندان خوبی پرورش دهیم